فرمول ساز

به دنبال فرمول هایی برای زندگی بهتر

درباره من
با اینکه هیچوقت مطمئن نبودم که زندگی برای خودش فرمول هایی داشته باشه ولی همیشه دنبال جوابی برای چراهای زندگی بودم تا جایی که از رشته مهندسی کامپیوتر به سراغ مشاوره خانواده رفتم، در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و حالا از جایی که هستم می تونم ببینم که زندگی واقعا فرمول هایی داره که ما و آدم های اطرافمون آگاهانه یا ناآگاهانه داریم با اونها کار می کنیم. این فرمول ها را یا باید یافت و یا باید ساخت.
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٧/۱٠

در توضیح کارگاه تله های زندگی:

مخاطبین کارگاه، افرادی هستند که احساس می کنند در زندگی با مشکلات طرحواره ای روبرو هستند و همچنین افرادی که می خواهند از شکل گیری طرحواره در فرزندشان پیش گیری کنند یا در صورت وجود چنین مشکلی به بهبود آن کمک نمایند. 

این یک دوره بلند مدت است که در سه ترم برگزار خواهد شد. نیمی از زمان جلسات به  آموزش و نیمی دیگر به بررسی نتایج تست و بازی ها و تمرینات عملی اختصاص می یابد که جنبه درمانی دارد. در ترم اول که 6 جلسه است به روابط عاطفی و مشکلات آن می پردازیم. در ترم دوم به مشکلات احساس هویت و موفقیت می پردازیم و ترم سوم هم اختصاص دارد به آزادی در بیان احساسات و لذت بردن از زندگی.

هزینه ثبت نام ترم اول 100 هزار تومان درنظر گرفته شده تا افرادی که توانایی شرکت در مشاوره های فردی را ندارند بتوانند از این جایگزین مناسب استفاده کنند. 

لطفا به دوستان و آشنایان خود اطلاع رسانی فرمایید.

ممنونم


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٧/٧


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٧/٧

داستان طرح واره اینطور آغاز می شود که روزی روزگاری مادری محبتی را که کودکش نیاز دارد به او نمی دهد و نیاز کودک به در آغوش کشیده شدن، درک شدن و حمایت شدن ارضا نمی شود. این کودک در بزرگسالی همچنان بدنبال محبت است و در بیرون از خانه و در روابط عاشقانه بدنبال آن می گردد در حالیکه در اعماق وجودش باور دارد که فردی دوست داشتنی نیست.

افرادی که چنین باوری دارند در روابط عاشقانه به 4 شکل عمل می کنند:

🔺مجردها: 
بواسطه شکست های مکرر و ناتوانی در برقراری روابط صمیمانه احساس تنهایی و گرسنگی عاطفی می کنند و تسلیم طرحواره می شوند.

🔺متاهل ها: معمولا با فردی شبیه والدین سرد و بی عاطفه خود ازدواج می کنند که باز هم محبت و توجهی را که نیاز دارند به او نمی دهد و با احساس مجدد تنهایی و دوست داشتنی نبودن این گروه هم تسلیم طرحواره می شوند.

🔺خیانت زناشویی : زمانی که اوضاع رابطه خوب پیش نمی رود فورا سراغ فرد دیگری می روند یا همزمان در دو رابطه هستند تا اینگونه به طرحواره حمله کنند و تنها نماندن خود را تضمین نمایند. غافل از اینکه با این روش هر دو نفر را از دست خواهند داد.

🔺سایر افراد : مشغول کار و فعالیت هستند و پرونده عشق را بسته اند. خودشان را سرگرم کار و فعالیت می کنند و یا به مصرف مواد روی می آورند تا طرحواره محرومیت هیجانی را نادیده بگیرند و روش مقابله ای فرار از مشکل را پیش می گیرند.

 

با این حال محرومیت هیجانی وحشتناک ترین اتفاق دنیا نیست و درمان پذیر است:

واقعیت این است که همه موجودات دوست داشتنی هستند ولی وقتی فرد از سبک مقابله ای تسلیم(هیچکس من را دوست ندارد) استفاده می کند با درمانگر بحث فلسفی می کند و چون در بحث دچار یاس فلسفی است ممکن است برخی روانپزشکان تشخیص افسردگی بدهند و دارو تجویز کنند اما چنین فردی هرچند دارو می خورد اما بهبود پیدا نمی کند.

درمان روانشناختی محرومیت بستگی به نوع محرومیت هیجانی دارد و باید نیاز ارضای نشده کودکی را بیابیم. برای این کار ناچاریم برگردیم به گذشته و خاطرات دردناک گذشته را زیر و رو کنیم و با تمرینات تجربی از کودک محروم شده بخواهیم که بگوید دلش چه می خواهد.

🔴 بعد از انجام این تمرینات دردهای هیجانی سنگین می شوند و آثار آنها در قالب بی خوابی، بی اشتهایی، گریه، عصبانیت ودردهای موضعی خصوصا در قفسه سینه و گردن ظاهر می شوند.

مراجع باید برای این ناراحتیها آماده شود و تکنیکها را در منزل هم تکرار کند و در صورت نیاز با مشاور تماس بگیرد.


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٧/٦

چهار روزی که شیراز بودم در خوابگاه تحصیلات تکمیلی دانشگاه مستقر شده بودم که در خود دانشگاه  است و درست جنب باغ ارم. گرچه خود خوابگاه هم دست کمی از باغ نداشت. بسیار بزرگ و مجهز بود طوری که به فکر افتادم اگر برنامه اپلای خوب پیش نرفت شیراز را در نظر بگیرم چون شیراز زیباترین شهری است که تابحال دیده ام و من در چهار روزی که آنجا بودم غیر از دو نصفه روز که در همایش حضور داشتم بقیه ساعات را راهی شیراز گردی شدم و در نهایت توانستم از 8 مکان تاریخی و دیدنی شهر بازدید کنم که برای خودش رکوردی است. در نتیجه در راه بازگشت با طیب خاطر شهر را ترک کردم و حسرتی به دل نداشتم. 

شیراز و دانشگاهش آنقدر به چشم من خوب بود که به داوطلبان دکترای امسال توصیه اش کردم ولی جواب شنیدم که می گویند آنجا اساتیدش بسته و متعصب هستند و فضا طوری است که دختران را با شال از در خوابگاه راه نمی دهند و باید حتما مقنعه داشته باشی! با تعجب گفتم سخنرانی های اساتید دانشکده روانشناسی را که در همایش دیدم اینطور به نظرم نرسید مخصوصا مدیر گروه روانشناسی که رسما گفت من یونگین هستم و خودم را فمینیست می دانم! معتقدم مرد و زن هر دو صفات زنانه و مردانه دارند و فقط با جریان تندروی فمینیسم فاصله دارم! در خوابگاه هم من با همین شال رفت و آمد می کردم و حراست خوابگاه چیزی به من نگفت و برعکس چقدر هم به روی آدم می خندیدند و خیلی خوش برخورد بودند. گفتند لابد چون تو مهمان بودی اینطور بوده! گفتم آخه اصلاً کسی از من نپرسید که دانشجو هستم یا مهمان!!!

به نظر من اینکه می گویند سعی کنید قضاوت نکنید غیرممکن است! نمی توان قضاوت نکرد چون ذهن انسان بلاخره در قبال موقعیت ها قضاوتی هرچند خصوصی خواهد داشت ولی خوب است که آدم پیش قضاوت نکند! چون تجربیات و روایات آدم ها حتی از یک موقعیت واحد می تواند متفاوت باشد بنابراین خوب است که مشورت کنیم و نظرات را بشنویم ولی تصمیم آخر را بگذاریم براساس تجارب و سلایق خودمان. 

 

چند نما از خوابگاه دختران دانشگاه شیراز


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٧/٥

طرحواره های ناسازگار ما درواقع دسته گل هایی هستند که والدین ما به آب داده اند وگرنه هیچ کودکی بطور ژنتیکی خجالتی و با فقدان عزت نفس به دنیا نمی آید. اگر کودکی دارید که اعتماد به نفس ندارد و نمی تواند خودش را آنطور که باید ابراز کند به جای سرزنش او به خودتان نگاه کنید که چکار کرده اید که نتیجه اینطور شده ؟! من هم چند طرحواره را مدیون پدر و مادر کمال گرا و انتقادگر هستم که در نهایت باعث مشکلاتی در زندگی من شدند از جمله ترس از سخنرانی. 

اگر اضطراب از سخنرانی را از ملایم به شدید طبقه بندی کنیم همایش شیراز بی تردید در بالاترین سطح قرار می گیرد. سالن بسیار بزرگ و مملو از جمعیت، نور افکن ها از جابه جای سالن چشمت را می زنند و بساط فیلمبرداری و صدابرداری در سه جای مختلف سالن برقرار شده سه نفر هیئت رئیسه همایش روی صحنه پشت میزی نزدیک تریبون هستند و در جمع مدعوین ریاست و معاونت دانشگاه و اساتید دانشگاه های مختلف حضور دارند. 

بین جمعیت یک صندلی خالی پیدا کردم و نشستم و داشتم به چهره های غریبه نگاه می کردم که یکدفعه در ردیف جلو چهره ای آشنا دیدم. دکتر مظاهری رئیس دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی شهید بهشتی! خیلی خوشحال شدم انگار یک عضو خانواده ام را دیده باشم. البته هیچوقت با ایشان درسی نداشتم و او من را درست نمی شناخت. در فرصت تنفس و پذیرایی رفتم پیش ایشان و خودم را معرفی کردم او هم خیلی صمیمانه من را تحویل گرفت و گپ و گفت کوتاهی داشتیم. وقتی به سالن برگشتیم آخرین سخنران در نشست اول بودم. پشت تریبون رفتم و مقاله را ارائه دادم و تنها سخنرانی بودم که ایستادم تا به سوالات مدعوین در مورد مقاله ام پاسخ بدهم وقتی هیئت رئیسه از من تشکر کرد و خواست تا بنشینم در مسیری که از پلکان پایین می آمدم و حضار تشویق می کردند دکتر مظاهری را دیدم که در حال کف زدن با لبخند سرش را به نشانه تایید تکان می داد و حالت چهره و چشمهایش طوری بود که انگار می گفت: آفرین، کارت عالی بود! 

آنروز تا غروب خوشحال بودم، دوستانم که از طریق تلگرام اخبار همایش را دنبال می کردند گفتند برای موفقیتی که کسب کرده ام باید برای خودم کادویی بخرم. یکی از دوستانم هم از تجربه خودش برایم گفت که سالها پیش که در شیراز جلسه ای کاری را با موفقیت برگزار کرده بود از بازار وکیل یک چراغ شبیه چراغ جادو برای خودش گرفته بود به عنوان سمبلی که بعدها یادش باشد هرکار غیرممکنی می تواند ممکن  شود. گفتم ایده خیلی خوبی است ولی برای من بیشتر از هر چراغ جادویی آن لبخند رضایت دکتر مظاهری معنادار بود که اگر می توانستم عکسی از آن بگیرم و داشته باشم تا همیشه احساس موفقیت و غرور این لحظه را به یاد می آوردم.

روز دوم همایش در زمان تنفس و پذیرایی، یکی از اساتید دانشگاه های اطراف جلو آمد و تعجب کردم که من را به اسم می شناخت و سخنرانی دیروزم در خاطرش بود. خیلی از کارم تعریف کرد و گفت شما جزو سخنرانان کلیدی همایش بودید جون سخنرانی شما در نشست اول روز اول قرار گرفته بود و تعجب می کنم چرا چنین مقاله ای را برای همایش فرستاده اید؟! (مجلات علمی-پژوهشی معتبرتر هستند). توضیح دادم که نیاز به پذیرش سریع داشتم تا نمره مقاله را در روز دفاع پایان نامه ام بگیرم ولی برای یک مجله هم ارسال کرده ام که پذیرش آن زمان می برد. اما به این موضوع که دلم هم بشدت شیرازگردی می خواست اشاره ای نکردم!

 بعد از آن هر بار همدیگر را می دیدیم، استاد من را خانم دکتر صدا می زد. من می گفتم: من ارشد هستم دکترا ندارم ! و استاد به شوخی می گفت: چرا خانم با اون مقاله ای که شما کار کردید، دکتر محسوب می شوید! 

خلاصه همایش برای من عالی و پر از انرژی مثبت بود و من در آن روزها به این فکر می کردم درست است که من پدر انتقادگری داشتم که هیچ وقت راضی نمی شد و همیشه تشویقش با "ولی و اما" همراه بود و برای مدتی افرادی را جذب می کردم که شبیه پدرم بودند و آنها هم حمایتی که لازم داشتم را به من نمی دادند، اما کار دنیا همین جا تمام نمی شود و این آخر خط نیست چون در نهایت منتظر تغییر آنها نماندم و جایگزین هایی برای پدر پیدا کردم که همان اساتیدم هستند و از شانس خوب، در رشته روانشناسی و مشاوره اغلب اساتید و حتی روسای دانشکده ها بسیار حمایتگر و مهربانند و در تشویق دست و دلباز، بطوری که در این سه سال آنقدر از تشویق و حمایتشان بهرمند شدم که دیگر برایم امری طبیعی شده و آن زخمی که التیام ناپذیر به نظر می رسید در کمال تعجب دیگر آزاردهنده نیست! درست انگار زمان را به عقب بازگردانده باشی و اشتباهات را جبران کرده باشی.

 

فرمول طلایی:

در این سه سال فرمول های زیادی را در مورد زندگی یاد گرفتم ولی شاید یکی از مهم ترینشان این باشد که منتظر تغییر افراد مهم زندگیتان نباشید! افرادی که  شما را طرد کردند و توانایی ها و ارزشمندی های شما را ندیدند احتمالا در آینده هم نخواهند دید. منتظر آنها نشوید! راه بیافتید اینطرف و آنطرف بچرخید و تا می توانید اطرافتان را با افرادی پر کنید که زیبایی ها، توانمندی ها و ارزشمندی های شما را می بینند و این را بطور کلامی به شما منتقل می کنند. خیلی مهم است که محیطی که بیشتر وقت خود را در آن می گذرانید تایید کننده و حمایتگر باشد. 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٦/٢٦

با سلام و سپاس از دوستانی که نظرات و سوالاتشان را با من درمیان گذاشته اند. خیلی مایلم که به سوالات شما پاسخ بدهم و بتوانم در حل آنها به شما کمک کنم ولی به این شکل فعلی نمی رسم به همه شما جواب بدهم. فکر کردم بهتر است به این کار ساختاری بدهیم که هم برای من پاسخ دادن آسان تر بشود و هم شما بدانید که چگونه می توانید راهنمایی بگیرید. 

قبل از همه بگویم که شنبه راهی همایش شیراز هستم و به امید خدا اول مهر بر می گردم (به امید خدا از اینجهت که رفت و برگشتم با هواپیماست!). 

دوستانی که برای مراجعه وقت می خواهند لطفا مشخصات و مختصری از مشکل را برای من ایمیل کنند تا زمانی که برگشتم برایشان وقت مشاوره بگذارم. دوستان دیگری که مایلند سوالشان در وبلاگ مطرح شود می توانند در کامنت ها مشکلشان را با عنوان "سوال وبلاگی" مطرح کنند تا در پست های بعدی بدون ذکر نام و مشخصات پاسخ بدهم. 

 

در این مدت می توانید با ایمیل : mahsa.mim@gmail.com در ارتباط باشید.

روزهای خوش پیش رویتان


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٦/۱۸

شبی که قرار بود دکتر عسکری و ایکارد برای پیاده روی به پارک آب و آتش بروند ما هم به آنها پیوستیم. در پارک و مناطق اطرافش جا برای سوزن انداختن نبود انگار که 10 تا تظاهرات 22 بهمن با هم برگزار شده باشه! ایکارد می گفت قبلا چنین تصوری از ایران نداشت و مردم ما را خیلی سرزنده و تهران را خیلی بزرگتر از آنچه تصور می کرد دیده. در حین پیاده روی با ایکارد همصحبت شدیم و من مسحور قدرت این آدم در برقراری ارتباط و صمیمیت شدم طوریکه همه دوستش داشتند. بعد از یک شام سبک حوالی نیمه شب بود دکتر عسکری گفت بخاطر ترافیک ماشینش را نزدیک ایستگاه مترو نزدیک خانه ما گذاشته و با مترو تا پارک آمده اند و از من خواست برسونمشون (تصور ایکارد تو مترو خیلی جالب بود نمی دونم فروشندگان مترو به ایکارد جوراب مردانه و هسته گیر آلبالو هم فروخته اند یا نه!).

من با کمال میل قبول کردم. دکتر عسکری و ایکارد عقب نشستند و رها دوستم هم جلو بود و ناچار شد صندلیو جلوتر بکشه چون ماشین من پراید هاچ بکه و پاهای ایکارد هم بلند. دکتر عسکری بهم گفت: باورت می شد یکروزی رئیس انجمن جهانی طرحواره درمانی تو ماشینت بشینه؟! گفتم: عمرا باورم نمیشد!!! :)) 

شب بود و هوا دم کرده و گرم. من طبق سنت ایرانی ها کولرو روشن کردم و پرسیدم باد خنک عقب میاد؟ که تایید کردند. از بلوار میرداماد رفتم که تزئینات و نورپردازی درختانش در نیمه های شب چشم آدم را خیره می کنه. ایکارد که از وسط دو صندلی تماشا می کرد خیلی خوشش اومده بود و با تحسین گفت این تزئینات در حد شهرهای بزرگ اروپایی است. دکتر عسکری و ایکارد مثل دو پسر شیطون که کودک های شادشون فعال شده بود اون پشت شیطنت می کردند و می خندیدند البته آن شب کودک شاد همه ما فعال شده بود. کمی بعد ایکارد سرش را از بین دو صندلی جلو آورد و طبق معمول که از همه چیز تعریف می کنه (قبلا از رنگ مو، مهارتم در انگلیسی و رنگ کیفم تعریف کرده بود) گفت: چه ماشین خوبی داری کولرش عالیه! ما تقریبا این پشت یخ زدیم! :)) دکتر عسکری با خنده گفت: یکساعته ما این پشت یخ زدیم ایکارد به من میگه تو بگو، من بهش میگم خودت بگو...دیدی که آخر چطوری گفت؟ با کولر ماشینت عالیه شروع کرد! :)) (این هم یکی از رموز جذابیتش!)

اولش وقتی دکتر عسکری به ایکارد گفته بود قراره که با ماشین من برگردند و من قراره رانندگی کنم احساس کردم ایکارد تعجب کرد و من فقط لبخند زدم. شاید چون تصور می کرد با مانتو و روسری برای رانندگی راحت نیستم ولی وقتی میرداماد را رد کردیم و رسیدیم به همت ایکارد لب به تحسین گشود و به دکتر عسکری گفت: She's a good driver! ولی کمی بعد وقتی برای رساندن رها انداختم توی کوچه پس کوچه های تنگ و تونگ و ماشین هایی که از روبرو می آمدند را با خونسردی و میلیمتری رد می کردم شگفت زده شده بود و اون پشت به دکتر می گفت در عربستان خانم ها رانندگی نمی کنند ولی خیلی جالبه که ایشون اینقدر خوب رانندگی میکنه و اصلا هم نمی ترسه! دکتر هم تایید می کرد که بعله رانندگیش خیلی خوبه و من هم خوشحال بودم که پرچم زنان ایرانی را بالا بردم.

در طول مسیر فرصت را مغتنم شمردم و سوالاتی که بین من و دکتر عسکری محل مناقشه بود را از ایکارد پرسیدم. من و دکتر بر سر لزوم استفاده از فلسفه بودایی و مدیتیشن در طرحواره درمانی (که جدیدا به آن اضافه شده) با هم بحث داشتیم و کار داشت به جاهای باریک می کشید و من به هیچ وجه زیر بار نمی رفتم از آن استفاده کنم تا اینکه یک روز دکتر با مقاله پرینت شده ایکارد آمد سر کلاس و مقاله را داد دستم و گفت رئیس انجمن جهانی طرحواره درمانی را دعوت کردم بیاد ایران تا جواب سوالات تو رو بده! :)) 

ایکارد با شور و اشتیاق جواب سوالاتم را داد و جواب هایش خیلی به دلم نشست مخصوصا جایی که گفت هیچ لزومی نداره از ذهن آگاهی(mindfulness) استفاده کنم و این دقیقا کاریه که جفری یانگ مبدع طرحواره درمانی در آمریکا داره انجام میده ولی خودش شخصا به ذهن آگاهی ارادت داره و ازش استفاده می کنه. اینجا می خواستم برگردم یک ادایی برای دکتر عسکری دربیارم ولی حیف که داشتم رانندگی می کردم و فقط  لبخند پیروزمندانه ای زدم.

در اصل من شانس بزرگی داشتم که با دکتر عسکری روبرو شدم چون درمانگر خیلی خوبی است! اصولا طرحواره درمانی برای درمان آسیب های عمیق و مزمنی است که والدین کم عاطفه، پرتوقع و انتقادگر به کودکانشان وارد می کنند و التیام چنین زخم هایی بسیار زمان گیر و دشوار است. وقتی طرحواره درمانگر باشی هرچقدر هم که جوان باشی دراصل پدرخوانده یا مادرخوانده مراجعت حساب می شوی چون طرف حسابت نه بزرگسالی که می بینی، بلکه همان کودک زخم خورده ای است که در کودکی عمیقا از سمت والدینش آسیب دیده و طرد شده . دکتر عسکری هم برای من در حکم پدرخوانده است و با اینکه گاهی با هم بحث و حتی قهر می کنیم اما هیچوقت ترکم نکرد و همیشه حمایتش را داشتم. آن شب وقتی به ایکارد گفت من و مهسا بر سر این موضوع بحث داشتیم و الان بخاطر او است که شما اینجا  هستید، کودک آسیب پذیر درون من لذت التیام بخشی را تجربه کرد انگار که پدری دخترش را در حضور دیگران لوس می کند.

درمان هم مجموعه ای از همین رویدادهاست که در بستر رابطه ای امن و حمایتگر زنجیره وار به هم می پیوندد و تو بعد از دو سه سال به خودت نگاه می کنی و می بینی چقدر تغییر کرده ای. اتفاقات ناگوار دوباره اتفاق می افتند، شکست می خوری، طرد می شوی و آدمها ترکت می کنند اما تو دیگر آن آدم آسیب پذیر قبلی نیستی! شاید بخاطر همین تغییرات بنیادی است که با وجود بهای زیادی که پرداخته ام اما از سه سال اخیر زندگی و تصمیماتم راضی هستم! 



نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٦/۱٢

چند روز پیش دکتر ایکارد رودیگر -ریاست انجمن جهانی طرحواره درمانی- در تهران مهمان دکتر عسکری بود و در یک سمینار پنج ساعته کاری کرد که کل دانشگاه های ایران و اساتیدش یکجا از چشمم افتادند! آنقدر این آدم دلنشین و تاثیر گذار بود که به شوخی گفتم احساس می کنم سمینار روی من اثر درمانی داشته! گرچه این شوخی خالی از حقیقت هم نبود و همه در آن جمع تحت تاثیر قرار گرفته بودند. همان شب در یک گردش شبانه در پارک آب و آتش و پس از چند ساعت گپ و گفتی که با ایکارد داشتم برنامه شرکت در کنکور دکترای من زیر و زبر شد.

گاهی، برخی اتفاقات می افته که به آدم یادآوری کنه چی می خواد و کجا لذت می بره، حالا میشه آدم چشمش را به روی این شواهد ببنده و به راه قبلی ادامه بده یا اینکه از جایی مسیرش را تغییر بده. وقتی این تغییر مسیر مستلزم هزینه اضافی و دوباره کاری است دو حالت داره! یک حالت این که آدم خودشو سرزنش کنه که چرا قبلاً فلان کار را نکردی؟ چرا فلان فرصت را از دست دادی؟ چرا فلان جا اینقدر ضرر کردی؟ و چراهای دیگه ...یعنی همان کاری که والدین ما انجام داده اند و کودک درون ما را زخمی و آسیب پذیر کردند، و حالت دیگر اینکه این بار به خودمون توی آینه نگاه کنیم، با مهربانی کودک آسیب پذیرمان را با اسم کوچکش صدا کنیم و بهش بگیم: "تو" چی دلت می خواد؟ هر چیزی که باشه ...ما همون کاری رو می کنیم که تو دلت می خواد.

با این روش شاید هیچوقت یک زندگی منطقی و موفقیت آمیز آنطوری که والدینمان همیشه دوست داشتند نسازیم ولی در عوض زخم های کودک آسیب پذیرمان را التیام می دهیم و این فرصت را هم داریم تا یک زندگی خلاقانه و هیجان انگیز را تجربه کنیم که هر قدمش را خودمان دوست داشتیم و انتخاب کردیم. 

یکی از دوستان این جمله را از رولومی نقل می کند که : برای داشتن یک زندگی خلاقانه باید شهامت پذیرفتن نقص را داشت!