فرمول ساز

به دنبال فرمول هایی برای زندگی بهتر

درباره من
با اینکه هیچوقت مطمئن نبودم که زندگی فرمول هایی داشته باشد ولی همیشه دنبال جواب هایی برای چراهای زندگی بودم تا جایی که از رشته مهندسی کامپیوتر به سراغ مشاوره خانواده رفتم، در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و حالا در جایی هستم که می بینم زندگی واقعا فرمول هایی دارد که ما آدم ها آگاهانه یا ناآگاهانه با این فرمول ها کار می کنیم پس این فرمول ها را یا باید یافت و یا باید ساخت.
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/۳/۱٦

خیلی از ما واقعا" پیگیر حل مشکلاتمان هستیم. به متخصص مراجعه می کنیم، کتاب می خوانیم و ابایی نداریم از اینکه به مشکلاتمان اعتراف کنیم. ما می دانیم که اعتماد به نفسمان کم است، وسواس داریم یا احساس ضعف و آسیب پذیری می کنیم. ولی این کافی نیست!

نکتهء طلایی درمان شاید در این دو جمله خلاصه بشود: "مشکلاتی که از آنها آگاه هستی و می توانی درموردشان صحبت کنی، مشکل اصلی تو نیستند! مشکل اصلی  آنجایی است که آنقدر درد دارد که نمی توانی در موردشان صحبت کنی و حتی نسبت به آنها گارد می گیری". 

در این سال ها خیلی ها به من مراجعه کرده اند و مطرح کرده اند که اعتمادبنفس ندارند، در روابط شکست می خورند، در رابطه با اطرافیان خوب نیستند و غیره. ولی این ها مشکلات اصلی آنها نبوده، مشکل اصلی آنها این بوده که آنقدر درک نشده اند که باورشان نمی شود ممکن است کسی درکشان کند و صمیمیت را پس می زنند، آنقدر مورد سوء استفاده قرار گرفته اند که فکرشان مدام دنبال نیات پنهانی آدم ها می گردد، آنقدر دوست داشته نشده اند که اصلاً قدمی برای صمیمی شدن برنمی دارند، آنقدر تحقیر شده اند که مدام منتظرند سرزنش و انتقاد بشنوند.

حالا این سوال پیش میاد که این مشکلات ریشه ای و پنهان را از کجا می توان پیدا کرد؟ 

جالبه بدونید که ما بعد از چند جلسه اول مشاوره که یخمان آب میشه و به محض اینکه با درمانگرمان خودمانی می شویم شروع می کنیم تمام آن بلاهایی که سر پارتنر و اطرافیانمان در می آوریم در جلسه درمان بر سر درمانگر هم می آوریم. 

مثلاً مراجع میگه "تو من رو بخاطر خودم دوست نداری، چون میام مشاوره و پول میدم من رو میخوای!"

بعد که رابطه های دیگرش را بررسی می کنیم می بینیم که بعله، ایشون با هرکسی دوست میشه دنبال انگیزه پنهانی اش می گرده تا یک انگی بهش بچسبونه که من را بخاطر درآمدم، بخاطر خانه ام یا بخاطر ازدواج میخواهی و باورش نمیشه که آدم های مقابل ممکنه واقعاً دوستش داشته باشند.  

یا مثلا مراجع برای بهبود رابطه با همسرش مراجعه کرده (چیزی که خودش فکر می کنه مشکله) تمام نکات و دستورات مشاور را تمام و کمال انجام میده، همیشه موافقه و هیچوقت مخالفتی نمی کنه، هیچوقت ناراحتی یا ناامیدیش را بروز نمیده تا یکوقت تصویرش در نظر مشاور خراب نشه. اینجا سوال پیش میاد که همیشه اینقدر نظر دیگران برات مهمه؟ حالا گیریم که نظر من در موردت برگرده مگه چی میشه؟ تازه متوجه هستی برای اینکه نظر من برنگرده چکار می کنی؟ ناراحتی ها و احساسات خودت را سانسور می کنی و فقط آن جنبه هایی از خودت را که قابل پذیرش طرف مقابله نشان میدی. 

یا بطور مثال مراجعی ماه ها است که میاد و میره و یکسری اطلاعات سوخته به مشاور میده. از اتفاقات عادی و روزمره حرف میزنه و به مسائلی که واقعا نگرانش می کنه نظیر اینکه : نمی دونم درمان جواب میده یا نه، میخوام بزودی درمان را ول کنم، مشاورم من را درک نمی کنه و ... اشاره ای نمی کنه و بعد نتیجه می گیره که دیدی چند جلسه رفتم و مشاور درکم نکرد؟! اینجا اگه به رابطه های بیرونی این مراجع نگاه کنیم احتمالاً می بینیم که آنجا هم درک نمیشه! چون خودش را برای هیچکس باز نمی کنه، از دلنگرانی ها و ناراحتی های اصلیش حرفی نمی زنه و فقط به مسائل سطحی و درجه دو  اشاره می کنه. این یعنی به آدم ها اعتماد نمی کنه که وارد عمق روانش بشوند و رابطه را در سطح نگهمیداره  و بعد از سطحی بودن روابطش شکایت می کنه.

معمولاً رابطه درمانی آینهء سایر روابط ما است و هر مشکلی که با درمانگر پیدا می کنیم اگر خوب دقت کنیم در سایر روابطمان هم رد پایش را پیدا می کنیم و اگر موفق بشویم با گفتگو و پشتکار مشکل را با درمانگر حل کنیم آنوقت می توانیم امیدوار باشیم که در دنیای بیرونی هم از پس آن بربیاییم. 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/٢/٢٧

 

برخلاف تصور رایج، کمال گرایی و انفعال یاران دیرینه هستند. وقتی معیارهای سطح بالایی داشته باشی، موفقیت های کوچک را نمی پذیری، اشتباه و دوباره کاری را نمی پذیری و فکر می کنی آدم یا کاری نکند، یا کاری کند کارستان! ولی از آنجا که هیچ اقدامی نیست که باعث بشه یک شبه قیامت کنیم پس دست به هیچ اقدامی نمی زنیم و منتظر فرصت می نشینیم برای اون کار کارستان که راهکار و زمان انجامش هم مشخص نیست! با این خیال پردازی ها تصور می کنیم داریم براش کاری انجام میدیم درحالیکه تنها کاری که انجام میدیم دست روی دست گذاشتن است!

این روزها در فضای مجازی و در رابطه با موضوع رای ندادن، همین انفعال را زیاد می بینم!


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/٢/٢٢

از خیلی ها می شنوم که می گویند مثلاً در فلان شرایط، یا وقتی فلانی فلان کار را انجام میده یا بهمان حرف را میزنه، حالم خیلی بد میشه، غمگین میشم، گریه می کنم، احساس ضعف و حقارت می کنم، چکار کنم که این احساسات را تجربه نکنم؟؟!

من معمولاً می پرسم کسی رو میشناسی که این احساسات را تجربه نکرده باشه؟ چون من که نمی شناسم! یا مثلاً می خواهند طوری تصمیم بگیرند که هیچوقت پشیمان نشوند! خب معلومه که همچین هدفی از اول محکوم به شکسته خب معلومه که پشیمون میشی! چون هر گزینه ای حتماً خوبی هایی داره و با انتخاب یک گزینه از خیر سایر گزینه ها می گذری و مزیت هایی را از دست میدی و طبیعیه که بعدها بخاطرشون افسوس بخوری!

خیلی از ما احساسات مثبتی مثل شادی، رضایتمندی، افتخار و اطمینان را خیلی دوست داریم و می خواهیم همیشه احساسات مثبت را تجربه کنیم و وقتی نوبت به احساسات منفی مثل غم، ضعف، پشیمانی و تردید میرسه بال بال می زنیم که این احساسات را از خودمان دور کنیم. 

فکر کنم در فرمول های قبلی هم به این موضوع اشاره کرده ام، اما چون خیلی مهمه می خواهم روی این مساله تاکید خاصی کنم که "هیچ اشکالی نداره اگه آدم احساس ضعف و ناتوانی کنه، پشیمون بشه، غمگین بشه یا نسبت به خودش اطمینان نداشته باشه!". حتی اشکالی نداره آدم عصبانی یا متنفر باشه، البته به شرطی که پرخاشگری نکنه و به دیگران صدمه نرسونه وگرنه چه اشکالی داره که بدونیم الان عصبانی هستیم یا از فرد یا موضوعی متنفریم. همهء این احساسات برای ما اطلاعات ارزنده ای دارند که می تونیم در اقدامات بعدی از آنها استفاده کنیم.


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/٢/۱٦

البته من هیچ چشمم آب نمیخوره که از بین خوانندگان وبلاگ کسی به گروه درمانی علاقمند باشه ولی بچه های کارگاه تله های زندگی که ترم سومشان تمام شده پیشنهاد داده اند که جلسات را بصورت گروه درمانی ادامه بدهیم و به مشکلات شخصی افراد در قالب گروه بپردازیم. من هم دیدم پیشنهاد خوبیه و گفتم چرا که نه! گروه جای خیلی خوبی برای رفع مشکلات ارتباطی و بین فردی است و اگر چند عضو دیگر هم به گروه اضافه بشوند بهتر هم میشه بنابراین اگر اینجا کسی علاقمنده می تونه با من در تماس باشه. 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/٢/۱۳

فروید معتقد بود "آگاهی" یا همان "بینش یافتن" نسبت به مشکل، خود درمان است. من اما پیرو نظریه های جدیدتر، معتقدم که بینش، بخش بزرگی از درمان است ولی همهء آن نیست! به غیر از بینش، به تغییر رفتار و "تعهد" به تغییر رفتار نیاز داریم که کار سخت و طاقت سوزی است اما بسیار مفید است و اصلاً همان است که تغییراتی بیرونی و قابل مشاهده در زندگی ما خلق می کند.

تا به حال رویکردها و نظریه های روانشناختی متعددی را مطالعه کرده ام که حتماً در شکل گیری فردی که امروز هستم نقش داشتند. بعضی از آنها روی باورهای ناکارآمد کار می کنند، بعضی رفتار را تحلیل می کنند و بعضی هم مولفه های عمیق ناخودآگاهت را به تو می شناسانند. اما چیزی که من را مجذوب طرح واره درمانی کرد این بود که همهء این ها را با هم دارد، تا عمق ناخودآگاه پایین می رود ولی آنجا باقی نمی ماند، ما به گذشته می رویم ولی به زمان حال برمی گردیم، همزمان که روی باورها کار می کنیم احساسات و هیجانات را هم تجربه می کنیم؛ خاطرات بی مهری دیدن ها و طرد شدن ها را از عمق ناخودآگاهمان بیرون می کشیم و به آدم های انتقادگر و طرد کنندهء فعلی زندگیمان ربطشان می دهیم. در طرح واره درمانی ما فعال هستیم و برای همین ویژگی است که این رویکرد را دوست دارم. 

 

با این مقدمه، ثبت نام دورهء مقدماتی "تله های زندگی" را شروع کرده ایم و خوشحال می شویم که اگر شما هم به این رویکرد علاقمند هستید به جمع ما بپیوندید.

 

زمان: جمعه ها ساعت 15 تا 17:30 

مکان: مرکز مشاوره رهیاب (جنب مترو قلهک)

شروع کلاس ها: 29 اردیبهشت 96

6 جلسه 

 

سرفصل دوره: 

تلهء رها شدگی: می ترسم افرادی که دوستشان دارم مرا ترک کنند.

تلهء محرومیت هیجانی : باور ندارم کسی عمیقاً دوستم داشته باشد و مرا درک کند.

تلهء بی اعتمادی/ بدرفتاری : افرادی که به من نزدیک می شوند مقاصد پنهانی دارند.

تلهء نقص و شرم: نقاط ضعف خجالت آوری دارم که باید پنهانشان کنم.

تلهء ایثار و اطاعت: آنقدر به خواستهء دیگران اهمیت می دهم که نیازهای خودم ارضاء نشده باقی می مانند. 

تلهء استحقاق : دیگران آنطور که دوست دارم رفتار نمی کنند.

 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/٢/۱۱

در ادامه یادداشت قبلی، یکی از دوستان این سوال را مطرح کرد که چرا به حال بد می چسبیم و اجازه نمیدیم بره پی کار خودش؟

به این دلیل که بعضی از ما نمی تونیم حال بد را بپذیریم! ما فکر می کنیم نباید حالمون بد بشه، احساسات منفی نباید وجود داشته باشند یا حقمون نیست که این حس و حال بد را تجربه کنیم و نمی پذیریم که حال بد هم مثل حال خوب وجود داره و برای هرکسی ممکنه پیش بیاد بنابراین به کارهایی دست می زنیم که حال بد را فوراً دور کنیم و همینطور که دست و پا می زنیم باتلاق وار در حال بد فرو می رویم! بطور مثال قهر می کنیم، غر می زنیم، خودمان یا دیگری را سرزنش می کنیم، هی می نشینیم و فکر می کنیم و خودمان را تحلیل می کنیم که چه اشتباهی کردیم که الان همچین بلایی سرمون اومده و از این دست رفتارهای خودآرامبخش ناکارآمد!

خودآرامبخش از این جهت که این کارها می تونه فوراً حال بد ما را تسکین بده. حتی وقتی خودمان را سرزنش می کنیم حالمون بهتر میشه و دیگه احساس شرمساری یا ضعف نمی کنیم چون به جایش عصبانی هستیم و عصبانیت بقدر احساس ضعف و شرمساری "بد" نیست چون یک قدرتی در عصبانیت هست که در احساسات آسیب پذیرانه نیست! پس این راهکارها یک جاهایی واقعاً کمک می کنند ولی در عوض عصبانی و کلافه می شویم و افکار منفی را مدام نشخوار می کنیم و خودمان را تحلیل می کنیم و این حال بد را همینطور کش می دهیم! برای همین این روشها با وجود تسکین موقتی که ایجاد می کنند، ناکارآمد هستند چون نه تنها حال بد را کش می دهند بلکه اجازه نمی دهند آن احساسات آسیب پذیرانه زیر بنایی را احساس کنیم مثل احساس حسادت، ضعف، درماندگی و کلی احساسات دیگر که پیغام هایی برای ما دارند. پیغامهایی که به ما می گوید چه نیازهایی داریم، چه آرزوهایی داریم و برآورده نشده و از حالا به بعد باید در چه جهتی حرکت کنیم. 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/٢/٩

دیروز جلسهء تله زندگی منفی گرایی و بدبینی بود و صحبت از اینکه حال خوب و حال بد هر دو موقتی و ناپایدار هستند و این خود ما هستیم که به بعضی از احساسات می چسبیم و اجازه نمی دهیم براحتی از ذهنمان فرار کنند. شاید برای همین به نظر می رسد که شادی ها و خوشی ها عمر کوتاهتری دارند چون ما عادت نداریم به احساسات خوب و خوش دامن بزنیم، در عوض تا می توانیم به حال بد می چسبیم و اجازه نمی دهیم سر وقت خودش برود پی کارش!


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/٢/٦

بعضی افراد وقتی غمگین و مضطرب  هستند نمی توانند از خودشان مراقبت و حمایت کنند و نیاز دارند دیگران آرامشان کنند. احساسات و هیجانات آدم ها معمولا موقتی و گذرا هستند ولی برای برخی افراد، حال بد خیلی طول می کشد چون منتظرند فرد مقابل بیاید و حالشان را خوب کند ولی فرد مقابل یا این کار را نمی کند یا آنطور که آنها دوست دارند این کار را انجام نمی دهد.

بعضی از ما خانواده های چندان کارآمدی نداشتیم و در کودکی درک نشدیم و محبت و تایید لازم را دریافت نکردیم. اگر به دوران کودکی خود نگاه کنیم شاید خودمان را ببینیم که برای ربودن دل مادر و پدر همه کاری می کردیم ولی کاسهء عشق و محبت ما همچنان خالی می ماند و کسی نیازها و خواسته های ما را درک نمی کرد. بعد که بزرگسال شدیم با این اعتقاد وارد روابط عاطفی می شویم که چون در کودکی کسی ما را درک نکرده پس همسر یا پارتنرمان باید جبران مافات کند و ظرف ما را پر کند. ولی آن ظرف کوچک درگذر زمان تبدیل به یک دیگ نذری شده که طرف مقابل هرچقدر هم در آن توجه و محبت بریزد ته دلمان را هم نمی گیرد و ما بیشتر و بیشتر می خواهیم. اینطور است که تبدیل می شویم به یک آدم پرتوقع و غر غرو که دائم نق می زند و هیچکس دوستش ندارد!

 

واقعیت این است که همسر یا پارتنر ما توانایی پر کردن این دیگ نذری را ندارد و اصولاً مسئول جبران کمبودهای دوران کودکی ما نیست. احساس غم، تنهایی، ترس و ناامنی احساساتی هستند که همه ما کم و بیش تجربه می کنیم. وقتی شرایطی پیش می آید که آشفته می شویم و کسی نبوده و نیست تا از ما مراقبت و حمایت کند، باید ار خودمان بپرسیم : چی شده که من اینقدر محتاج حمایت دیگری هستم؟! آیا از دست خودم هیچ کاری برای آرام کردن خودم بر نمی آید؟! مهارت های خودمراقبتی و خودحمایتگری را بلد نیستم یا اینکه می خواهم تمام مسئولیت حال بدم را بر دوش دیگران بیاندازم ؟