فرمول ساز

به دنبال فرمول هایی برای زندگی بهتر

درباره من
با اینکه هیچوقت مطمئن نبودم که زندگی فرمول هایی داشته باشد ولی همیشه دنبال جواب هایی برای چراهای زندگی بودم تا جایی که از رشته مهندسی کامپیوتر به سراغ مشاوره خانواده رفتم، در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و حالا در جایی هستم که می بینم زندگی واقعا فرمول هایی دارد که ما آدم ها آگاهانه یا ناآگاهانه با این فرمول ها کار می کنیم پس این فرمول ها را یا باید یافت و یا باید ساخت.
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٦/۱/٥

من به جایی می گویم هتل، که بالکن های بزرگ رو به دریا داشته باشد و بشود از وسط باغ های گل کاری شده اش رفت و رسید به دریا. هتل مروارید بهشهر یک هتل راحت و دنج با اتاق های بزرگ و فضای باز عالی برای ریلکس کردن، کتاب خواندن و استراحت است. کارکنان هتل بسیار صمیمی و خوش برخوردند و صبحانه خوبی هم دارد. تنها نقطه ضعف هتل موقعیت پرت آن است که نه می توان براحتی با ماشین شخصی به آنجا رسید (راه های تنگ و باریک از روی پل های کوچک چوبی و پیچ های ناغافلی مسیر برای فرد نا آشنا با منطقه خطرناک است) و آژانس هم سرتان را می برد تا شما را ببرد و بیاورد. فقط آژانس خود هتل با مسیر آشناست و با قیمت مناسبی شما را جابجا می کند بنابراین توصیه من این است که اگر قصد سفر به این هتل را دارید حتما از آژانس هتل استفاده کنید.


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/۳٠

اول از دوستان عزیزی که یکسال همراه این وبلاگ بودند و به من انگیزه مضاعفی برای نوشتن دادند تشکر می کنم و سال نو را به همگی تبریک می گویم و برایتان آرامش و دلی شاد آرزو می کنم. اگرچه جایی که آرامش باشد لذت و خوشی هم حتماً هست، چون وقتی دل آدم نگران و بی قرار است خوشی ها را یا نمی بیند یا اگر ببیند هم لذتی نمی برد ولی وقتی در آرامش باشی و قلبت قرار داشته باشد آنوقت از تمام خوشی های کوچک هم کمال لذت را می بری، پس روزهایتان آرام و دل هایتان شاد...


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/٢٩

دوشنبهء گذشته آخرین روز مشاوره ام در سال 95 بود و توانستم یک مسافرت آخر اسفندی داشته باشم. اینکه تایم کار و مرخصی من اصولاً دست خودم است واقعاً برایم مزیتی است. روز آخر و در راه مرکز مشاوره به سالی که گذشت و حس و حال خودم فکر می کردم و دیدم از روند رشد شخصی و حرفه ای ام راضی هستم و اینکه اغلب اوقات می توانم موثر باشم خوشحالم می کند. از اینها گذشته در اتاق مشاوره حالم خوب است طوریکه منتظرم تعطیلات تمام شود تا زودتر برگردم! یکی از دوستانم می گفت همیشه 14 فروردین حسرت می خورد که چرا تعطیلات تمام شد ولی برای من تحمل بیشتر از یک هفته تعطیلی دشوار است چون کارم بزرگترین تفریحم محسوب می شود و به قول دوستی می خواهم زودتر از تفریحات غیر کاری برگردم به تفریحات کاری! :) 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/٢٩

فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی به کارگردانی تیم برتون محصول سال 2005 با نگاهی شیرین و خوشبینانه به بدبختی های بشری نگاه می کند. چارلی پسربچه فقیری است که در خانه ای مخروبه همراه با خانواده ای پرجمعیت اما صمیمی و مهربان زندگی می کند و سالی فقط یک بار برای جشن تولدش می تواند شکلات معروف وانکا را داشته باشد.

 

ویلی وانکا شکلات ساز متمول و قهاری است که برای خلاقیت در طعم شکلات هایش شهره خاص و عام است. پدربزرگ چارلی سابقاً برای کارخانه شکلات سازی وانکا کار می کرد و ویلی را فردی خلاق و مهربان توصیف می کرد اما زمانی که یکی از کارکنانش مخفیانه فرمول شکلات هایش را به شرکت های رقیب فروخت، ظاهراً طرح واره بی اعتمادی/بد رفتاری ویلی فعال شد و درهای اعتمادش را به روی همگان بست. تمام کارکنانش را اخراج کرد و دیگر هیچکس را به داخل کارخانه اش راه نداد و خودش هم دیگر هرگز از کارخانه خارج نشد. طوریکه همه کنجکاو بودند بدانند او آن داخل چطور و با چه افرادی شکلات هایش را می سازد!

افرادی که طرح واره بی اعتمادی دارند (در حالت حمله به طرح واره) گاهی چشم بسته به دیگران اعتماد می کنند و خیلی مثبت اندیش می شوند ولی وقتی که آسیب می بینند دیگر به هیچکس اعتماد نمی کنند و از آنطرف بام می افتند.

در آن سال، ویلی وانکا تصمیم می گیرد درهای کارخانه اش را برای 5 بچه به همراه والدینشان باز کند و برای این گردش علمی داخل شکلات هایش 5 بلیط طلایی قرار می دهد و اعلام می کند که یکی از این 5 نفر در پایان گردش علمی جایزه ای ویژه دریافت می کند. بچه هایی که بلیط طلایی را پیدا می کنند آگوستین پسر چاق و پرخوری است که به چیزی جز خوردن فکر نمی کند. ویولت دختری است که مادرش او را برای رقابت کردن بزرگ کرده و به تنها چیزی که اهمیت می دهد گرفتن کاپ و نفر اول شدن است حتی اگر اول شدن در مسابقات آدامس جویدن باشد! مادر ویولت ظاهراً خودش در کسب شهرت و مقام خیلی موفق نبوده و تلاش می کند از طریق موفقیت دخترش خودش را هم توی چشم کند! نفر سوم ورونیکا دختر یک کارخانه دار پولدار است. پدر ورونیکا که در کار آجیل است چند روز تمام کارکنانش را موظف می کند که صدها کارتن شکلات وانکا را باز کنند تا بلاخره بلیط طلایی شاهزاده خانم را پیدا کنند. نفر چهارم پسربچه نابغه ای به اسم مارک است که سیستم را هک کرده و شماره های بلیط طلایی را ردیابی کرده بود و البته نفر آخر هم چارلی که برای شرکت در این گردش خاص فقط شانس بزرگی آورده بود!

 ویلی برای بچه ها و والدینشان در طول گردش علمی نقشه هایی دارد و آنها را به اشکال مختلف به بوته آزمایش می گذارد تا نقاط ضعفشان رو شود و هرکدام به نوعی درسی می گیرند. پسربچه پرخور و حریص وقتی با فضایی روبرو می شود که همه چیزش را می تواند بخورد از خوشحالی شصت پایش در چشمش می رود و کله پا می شود در رودخانهء شکلات و به نوعی درمان "غرقه سازی" می شود تا بلکه چشمش سیر شود! ویولت رقابتجو نه تنها با جویدن آدامس بلوبری برنده نمی شود بلکه از ریخت می افتد و جلوی همه باد می کند تا طرح واره معیارهای سرسختانه خودش و مادرش که فقط به وجهه اجتماعی و کسب مقام اهمیت می دادند با چنین شکست مفتضحانه ای حسابی به چالش کشیده شود. ورونیکا دختر خودشیفته ای که عادت داشت هرچه می خواهد برایش فراهم شود یکی از سنجاب های ویلی وانکا را می خواهد که برای پیدا کردن آجیل های بدون مغز و خراب آموزش دیده بودند. ورونیکا به هشدار های ویلی مبنی بر اینکه نمی تواند یکی از آن سنجاب های خاص را داشته باشد توجهی نمی کند و به میان سنجاب ها می رود تا یکی را بردارد ولی سنجاب ها به او حمله می کنند و بعد از زدن چند تقه به سرش نتیجه می گیرند که مغز او هم خالی است و مثل آجیلهای خراب پرتش می کنند در شوت زباله و درنهایت مارک پسربچه نابغه ای که فقط به علم و منطقش می نازد در مقابل دنیای تخیلات و رویاپردازی ویلی وانکا حرفی برای گفتن ندارد و مغلوب می شود.

تنها چارلی از این امتحانات سربلند بیرون می آید. ویلی خیلی خوشحال است که وارث کارخانه شکلات سازی اش را پیدا کرده و به چارلی پیشنهاد می کند به کارخانه او نقل مکان کند ولی وقتی چارلی متوجه می شود نمی تواند خانواده اش را با خودش بیاورد پیشنهاد ویلی را رد می کند. ویلی که از رد شدن پیشنهاد سخاوتمندانه اش حیرتزده شده بود به چارلی می گوید که دور بودن از خانواده را یک مزیت محسوب کند چون آنها مانع پیشرفت و خلاقیت چارلی خواهند شد. در واقع ویلی از خانواده خودش متنفر بود تا حدی که هر بار می خواست کلمه والدین را ادا کند اوق می زد! وقتی فلش بک های ویلی را به دوران کودکی اش می بینیم متوجه می شویم که او حق دارد چون پدر ویلی که دندانپزشک معروفی بود تمام جد و جهدش را صرف حفاظت از دندان های ویلی کرده بود (چیزی که به نظر پدر ارزشمند بود) و در این راه ویلی را از خوردن هرچیز لذتبخش و شیرینی محروم کرده بود مثل خیلی از پدرو مادرهایی که بخاطر چیزهایی که به نظر خودشان ارزشمند است بچه هایشان را از لذت زندگی کردن محروم می کنند و ویلی از این بابت خیلی عصبانی بود. وقتی پدر ویلی فهمید که او عاشق شکلات است و می خواهد شکلات ساز بشود او را تحقیر و طرد کرد و ویلی به حالت قهر خانه را ترک کرد و هرگز دوباره با پدرش ارتباطی برقرار نکرد، تا وقتی که چارلی به او گفت تمام شکلات های دنیا هم بقدر خانواده اش نمی ارزند!

ما نمی دانیم پدر ویلی مرده بود یا زنده. چون وقتی ویلی با تشویق چارلی راغب شد دوباره با پدرش حرف بزند آنها به خانه ای متروکه در بیابانی مدفون شده با برف بر می گردند انگار که خاطره ای مدفون شده از گذشته را (با روش تصویرسازی ذهنی) مرور می کنند. ویلی (بطور خیالی یا واقعی) با پدرش روبرو می شود و متوجه می شود پدرش دوستش داشته و به او افتخار می کرده، تمام چیزی که یک بچه نیاز دارد بداند! و از آن پس ویلی تازه می تواند محبت کند و محبت دیگران را بپذیرد! او به خانواده چارلی می پیوندد و گرمای رابطه صمیمانه و سالم را آنجا تجربه می کند. در نهایت آنطور که راوی می گوید پسربچهء فقیر یک کارخانه شکلات سازی برد ولی ویلی چیزی به مراتب ارزشمندتر بدست آورد و آن هم"خانواده" بود!  



نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/٢۳

پویایی های زبان فارسی خیلی جالب شده ... تا حالا موقع تذکر دادن به خانم ها می گفتند "خانمی ..." امروز که داشتم برمی گشتم خونه دیدم ماموران شهرداری با همان لحن ناز و کشدار زنانه به دستفروشان سبیل کلفت می گویند : آقایی اونا رو جمع کن...

هم بامزه است و هم چرا که نه! :)


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/۱٦

این نکته خیلی مهمیه که از خودمون بپرسیم: تو واقعا" چی می خوای؟! چون تازه بعدش میشه متوجه شد که آیا جای درستی داریم دنبالش می گردیم یا نه؟

یک بار مراجعی داشتم که حدود 40 سال سن داشت و برای شکست های مکرر عشقی مراجعه کرده بود. این آدم بشدت در تلهء رهاشدگی و محرومیت هیجانی گیر افتاده بود. این تله ها باعث می شوند افرادی که شبیه والدین سرد، بی عاطفه و طرد کننده ما هستند برای ما جذابیت جنسی فوق العاده ای داشته باشند. هرچه شباهت افراد به خصوصیات منفی والدین ما بیشتر باشه ما با شدت بیشتری عاشقشون میشیم و تلاش نافرجامی را برای جلب محبت آنها در پیش می گیریم که معلوم نیست بلاخره کی به وصال ختم میشه. واقعیت اینه که از این امامزاده هایی که ما برای رابطه انتخاب می کنیم (هرچقدر هم که تلاش کنیم) معجزه ای حاصل نمیشه و این افراد اساساً نمی توانند عشق و ثباتی که از آنها انتظار داریم را به ما بدهند.

هربار که من برایش توضیح می دادم برای درمان این تله باید سعی کنیم پا روی دلمان بگذاریم و به جای افرادی که شیفته شان می شویم، روابطی کمتر هیجان انگیز و بیشتر باثبات را انتخاب کنیم بشدت موضع می گرفت که یعنی شما میگی عشق بده؟! چرا نباید آدم عاشق بشه؟ اصلاً معنای زندگی آدم همین عشقه! پس چرا ما لیلی و مجنون داشتیم؟ چرا حافظ گفته فلان؟ صادق هدایت گفته فلان؟ فروغ فرخزاد گفته بهمان؟ و خلاصه مدام ساز مخالف میزد ...

بلاخره بهش گفتم : ببین من نمیگم فروغ و هدایت اشتباه می کردند چون من اصلاً در جایگاهی نیستم که قضاوت کنم. فقط در مورد کیفیت روابط عاشقانه این آدمهایی که پیروشان هستی مطمئن نیستم که آیا در زندگیشون رابطهء عاطفی طولانی مدت ، دو طرفه و باثباتی داشتند یا نه؟ تا جایی که من می دونم این افرادی که نام بردی خیلی عاقبت به خیر نشدند ولی اینجا اصلاً موضوع این نیست که عاشق شدن درسته یا نه، چیزی که مهمه اینه که تو چی می خوای؟ اگه شور و حال عاشقی می خوای و این به نظرت ارزشمنده و به زندگیت معنا میده خب پس چرا اینقدر می نالی؟! شکست عشقی و بی ثباتی عاطفی همینه دیگه سوز و گداز عشقه! پس چرا اینقدر آزارت میده و نمیری حالشو ببری؟! یک بار تکلیف خودت رو روشن کن ببین چی می خوای؟  عشق آتشین یکطرفه و بی ثبات می خوای؟ یا رابطهء عاطفی دوطرفه و باثبات؟ وقتی فهمیدی واقعاً چی می خوای اونوقت بهتر متوجه میشی که باید دنبال نسخهء حافظ و فروغ بری ؟ یا نسخهء طرح واره درمانی؟

 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/۱۳

من عاشق سفر هستم و اصلاً بدم نمیاد کسی برایم یک سفر تمام عیار تدارک ببینه و من بدون هیچ زحمتی مثل خانم ها پاشم برم مسافرت! ولی وقتی همچین شرایطی مهیا نباشه دو تا راه دارم: راه اول این که زانوی غم به بغل بگیرم، افرادی را که عازم سفر هستند تماشا کنم، حسرت بخورم و مدام به اقبال نامراد لعنت بفرستم ( البته این راه بدی هم نیست و اتفاقاً طرفدارهاش زیادند!)، و اما راه دوم،  قانون این راه خیلی ساده است : کاری که دوست داری را انجام بده و به جای حسرت خوردن، لذت ببر! در این راه از همون اول کار انگار یکی مدام توی گوش آدم میگه : "نمیشه و نمی تونی!" ولی اغلب اوقات اگه بهش اعتنا نکنی و جلوتر بری موانع یکی یکی از سر راه برداشته می شوند! 

مثلاً برای همین تعطیلات نوروز، قرار بود با چند نفر از دوستان بریم شمال ولی موقع برنامه ریزی که رسید برنامه هیچکدام جور نشد و موضوع کنسل شد. فکر کردم دیگه باید بی خیال سفر بشم چون ویلا برای یک نفر خیلی گران درمیاد و هتل های ایران هم خانم تنها را نمی پذیرند (10 سال پیش که برای ماموریت کاری رفته بودم رشت برای اقامت مشکل پیدا کردم و کار به گرفتن نامه از اماکن کشید!)

تقریباً منصرف شده بودم ولی بعد دیدم در بدنم حس خوبی ندارم و دارم حسرت می خورم این شد که تصمیم گرفتم حتی اگه شده تنها برم ولی برم! از چند نفر که اهل سفر بودند سوال کردم، عکس و مشخصات نزدیک به 20 هتل را دیدم تا دست آخر از طرف دوستی یک هتل ساحلی با بالکن های بزرگ و خوشگل بهم پیشنهاد شد. با هتل تماس گرفتم و مطمئن شدم مشکلی برای اتاق گرفتن نیست و تازه گفتند چون خانم هستم بهتره تلفن یک آژانس مطمئن را هم داشته باشم. خلاصه خیلی حمایتگر بودند و قول دادند اتاقم هم رو به دریا باشد.

مشکل دیگر این بود که اتاق های این هتل دو تخته بودند و باید قیمت نفر دوم را هم می پرداختم. اینجا هم از سایت های رزرواسیون آنلاین استفاده کردم که تخفیف خوبی داشتند و در نهایت قیمت معقولی از آب درآمد. از طرف دیگر، موقعیت هتل جایی است که باید با اتوبوس بروم و وسط جاده کمربندی پیاده بشوم، از آنجا به بعد باید با ماشین شخصی رفت. بنابراین زنگ زدم به آژانسی که هتل معرفی کرده بود و قرار شد کمی قبل تر با آنها تماس بگیرم تا وقتی وسط جاده پیاده شدم آژانس همانجا منتظرم باشد و من را به هتل ببرد. در کمال تعجب تمام مدتی که مشغول تدارک سفر بودم و برای هر مشکلی راه حلی پیدا می کردم احساس بی نظیری داشتم! حس دوست داشته شدن آن هم از سمت یک آدم کفایتمند که دستش کوتاه نیست و می تونه خرمای بالای نخیل را برداره بیاره پایین!

برای آدمی که دوست داره سفر بره، مسلماً این تنها راه نیست و گزینه های زیادی وجود دارند. مثلاً در خیلی از کشورهای جهان برای آدم هایی که محدودیت مالی دارند سفرهایی بنام work and holiday وجود داره. بطور مثال میری استرالیا هم کار می کنی و خرج سفرت را درمیاری و هم شش ماه از زندگی در استرالیا لذت می بری. یا فستیوال apple picking که در کشورهای آمریکایی مرسومه و افراد در فصل چیدن سیب به شهرهای خاصی می روند و به کارگران کمک می کنند که هم فعالیت مفرح و لذتبخشیه و هم کمک خرج سفرشان تامین میشه. خلاصه اگه آدم بخواد کاری را انجام بده راه های زیادی وجود داره فقط دل و جرات می خواد که دنبالشون بگردی!

 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/۱٠

نمیشه منکر این حقیقت شد که تایید و تحسین گرفتن از دیگران بسیار لذتبخشه و به آدم احساس ارزشمندی میده ولی مشکل اینجاست که خیلی وقت ها ما چنین فرد حمایتگری را نداریم و یا اگر داریم علاقمندی و حمایتش موقعیتی است، یعنی در بعضی موقعیت ها نه تنها علاقه و توجه زیادی دریافت نمی کنیم بلکه اختلاف، عصبانیت و انتقاد هم می شنویم!

مفاهیمی مثل حمایت گرفتن و دوست داشته شدن مفاهیمی نسبی و موقتی هستند چون چرخ این جهان برای مدت زیادی یکسان نمی چرخه و شرایط مدام تغییر می کنه، والدین ما از دنیا می روند، ازدواج ها ممکنه به جدایی ختم بشه یا نظر و شرایط فرد مقابل تغییر کنه بطور مثال دیگه پول کافی نداشته باشه یا اولویت هاش تغییر کنه. همه این ها باعث میشه که بارها و بارها احساس تنهایی و بی پناهی کنیم و این احساسی نیست که فقط شما تجربه اش کنید، این احساسی جهانی است که همه انسان ها به حکم انسان بودن تجربه اش می کنند.

اوپرا وینفری یکی از موفق ترین و بانفوذ ترین شخصیت های تلویزیونی آمریکا که از فرش به عرش رسید و کلی ثروت ساخت در داستان زندگی اش می گوید: وقتی خیلی جوان بودم و شغل خوبی پیدا کردم دوست پسرم را سر صحنه بردم تا کارم را ببینه و تحسینم کنه اما در کمال تعجب او هیچ واکنش مثبتی نشان نداد! بعد در طول زندگی بارها و بارها این درس را آموختم که خودم را از چشمان خودم ببینم و از قلب خودم دوست داشته باشم!

متاسفانه خیلی از ما عادت داریم خودمان را در آینه چشمان دیگران ببینیم. اگر آنها ما را تایید و تحسین کنند، خودمان را زیبا و دوست داشتنی می بینیم و احساس ارزشمندی می کنیم و اگر تاییدمان نکنند احساس می کنیم آدم بدردبخور و ارزشمندی نیستیم. درحالیکه ما انعکاس دیگران نیستیم! ما موجودیت و هویت یگانه ای داریم که صرفنظر از اینکه آقا یا خانم ایکس خوشش می آید یا نه دوست داشتنی و ارزشمند است بخاطر تمام ارزش های انسانی ، توانایی ها و استعدادهایی که داریم!  



اگر اینطور فکر نمی کنید احتمالاً در دوران کودکی والدینی داشتید که مشروط دوستتان داشتند مثلاً می گفتند: اگه ریاضی نمره  20 بگیری یا اگه شاگرد اول بشی و فامیل و در و همسایه بگن: آفرین! اونوقت بچه خوبی هستی! شاید والدین شما برای نمره 20 انشاء و ادبیات دست نزدند و شما به این باور رسیدید که استعدادها و توانایی های ذاتی شما ارزشمند نیست و برای اینکه احساس خوبی درمورد خودتان داشته باشید حتماً باید دیگران تاییدتان کنند و برایتان دست بزنند!

به تازگی مراجعی دارم با عزت نفسی بسیار تخریب شده حاصل سالیان دراز شنیدن عیبجویی و انتقاد از سمت والدین، نزدیکان، همسر و این اواخر فرزندان! بعد از سه جلسه، دخترش به او  گفته بود که : "پس چرا هنوز اعتمادبنفست زیاد نشده؟ چرا هیچ تغییری نکردی؟ برای چی داری میری مشاوره؟ اصلاً نمیخواد بری!"

بعنوان اولین قدم برای دفاع از عزت نفسش بهش یاد دادم که به دخترش بگه : "از اینکه اینقدر از من انتظار داری عصبانی میشم، اینکه میخوام برم مشاوره یا نه تصمیمی است که خودم باید بگیرم و ازت می خوام به تصمیمم احترام بگذاری و هروقت به بازخوردت در مورد نحوه پیشرفتم نیاز داشتم خودم ازت سوال می کنم ولی اگه در مورد من نگرانی مشاورم خوشحال میشه که تو رو ببینه و در مورد نگرانی هات بهتره با اون حرف بزنی."

امیدوارم دختر پرتوقع و انتقادگر بیاد تا بتونم روشنش کنم که عزت نفس دکمه ای نداره که بزنیم و مثل آب توی لوله قل قل بزنه و بره بالا! بعد از عمری توسری خوردن و انتقاد شنیدن خیلی کار سختیه که آدم باور کنه ارزشمنده و چشمش به دهان دیگران نباشه! این کار زمان و تمرین زیادی لازم داره و اولین قدم، تلاش برای گرفتن حمایت عاطفی از اطرافیانه یعنی تماس بیشتر با افرادی که توانایی های شما را تشویق کنند و کمتر انگشت روی نقاط ضعف شما بگذارند. ولی مشکل اینجاست که معمولاً خانواده فرد همان کسانی هستند که با انتقاد و تحقیر از همان ابتدا این بلا را سر عزت نفسش آورده اند و متاسفانه آنها تغییر چندانی نخواهند کرد. بعلاوه وقتی فردی فوق العاده باهوش، خلاق و موفق مثل اوپرا می گوید بارها از اینکه کسی استعدادهای او را ببیند و تشویقش کند ناامید و سرخورده شده، به نظر شما چقدر میشه به حمایت بیرونی تکیه کرد؟!

در پروسهء درمان عزت نفس پایین، اگرچه پیدا کردن دوستان و فضاهای مثبت و حمایتگر را در دستور کار قرار می دهیم اما همزمان باید شروع کنیم به تمرین مداومی برای گرفتن احساس ارزش از درون، نه از بیرون! و سعی می کنیم خودمان را از چشم خودمان ببینیم و از قلب خودمان دوست داشته باشیم تا احساس ارزشمندی را در جایی عمیق و باثبات در درون خودپیدا کنیم نه اینکه آن را وابسته به فردی بیرونی کنیم که با هر بادی احساس ارزشمندی ما هم بلرزد!