درباره من
با اینکه هیچوقت مطمئن نبودم که زندگی برای خودش فرمول هایی داشته باشه ولی همیشه دنبال جوابی برای چراهای زندگی بودم تا جایی که از رشته مهندسی کامپیوتر به سراغ مشاوره خانواده رفتم، در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و حالا از جایی که هستم می تونم ببینم که زندگی واقعا فرمول هایی داره که ما و آدم های اطرافمون آگاهانه یا ناآگاهانه داریم با اونها کار می کنیم. این فرمول ها را یا باید یافت و یا باید ساخت.
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٦/۱

خواننده می فرماید:

تو نتونستی بمونی دیوونه!
تو نتونستی بسازی نگو نه!!
قلب تو، تو روی قلب من دراومد!!!
.
.

انگار که مسابقهء "ساختن با ایشون" بوده و طرف مقابل نتونسته اونطور که باید و شاید خدمت کنه تا در این رقابت برنده بشه !

گرچه ظاهرا" چیز زیادی هم از دست نداده!!! :) آخه یکی نیست بهش بگه چطور تو خودت سعی نمی کنی باهاش بسازی؟ مگه شما ساعت گرینویچی که همه باید خودشون رو با شما تنظیم کنند؟! تازه بعدش گلایه هم می کنه "همینکه با من نساختی و نتونستی بمونی بس نبود توی روی من هم درآومدی؟!" ... دیگه خودتون می بینین که ایشون تا چه اندازه با این موجود بی کفایت و زبون دراز صبوری کرده!

خلاصه من که بقدر کافی آدم خودشیفته اطرافم می بینم ولی شما اگه مایل هستید بیشتر با طرز تفکرو زاویه دید این موجودات دوست داشتنی آشنا بشید می تونید شرح مصیبت یک خودشیفته را در آهنگ دیوونه بازی مسعود صادقلو گوش کنید! :)


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٥/۳٠

یک بار استادم از یکی از مراجعانش تعریف می کرد که قصد خودکشی داشت و آورده بودنش پیش استاد ما وقتی دارو درمانی را شروع کرده بودند جلسه بعدی گفته بود: آقای دکتر این داروها عوارض نداره؟! من تو اینترنت سرچ کردم دیدم اضافه وزن میاره!
دکتر گفته بود: خب بیاره! تو که ناسلامتی داشتی خودتو می کشتی حالا 5 کیلو بالاتر یا پایین تر چه فرقی به حالت می کنه؟!

 

حالا جریان مراجع جدید من شده که می خواست خودشو بیاندازه زیر ماشین، پیش روانپزشک فرستادمش و برایش آزمایش خون نوشت اما نمی رفت آزمایش بده. جلسه بعد که اومد علت نرفتنش را پرسیدم خیلی محکم و منطقی گفت: نه من نمیرم! شما بگین دارو بخور، مشاوره بیا واین حرف ها انجام میدم ولی آمپول رو اصلا حرفشو نزنین چون من از سوزن می ترسم!!!

 

نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٥/٢۸

یکی از اساتید به شوخی می گفت آدم وقتی این کتاب DSM را باز می کنه (دایره المعارف اختلالات روانی) لامذهب یکی یکی اساتیدش میان جلوی چشمش !!! :)

با اینحال من از وقتی شروع به خواندن این کتاب کردم خودم مدام جلوی چشمم هستم و تاحالا که چندین تشخیص ریز و درشت گرفته ام که درشت ترینش اختلال اضطراب اجتماعی است. چرا؟ چون از بچگی در حضور جمع مضطرب می شدم طوریکه سر کلاس حتی نمی تونستم از معلم اجازه بگیرم که برم دستشویی! بعد که نوجوان شدم این حالت بهتر شد ولی قسمتی از آن باقی ماند و تا همین چند سال پیش از انجام هر کاری جلوی جمع که قرار بود دیگران ارزیابی اش کنند بشدت مضطرب می شدم. مثل سخنرانی در جمع، اجرای کارگاه یا مصاحبه شغلی ای که نیاز به اجرا و ارزیابی داورها داشته باشه. اینطور مواقع واکنش فیزیکی هم داشتم مثلا صدایم می لرزید و دستم عرق می کرد.

بازی زندگی اینطور بود که عاشق رشته مشاوره باشم که اصولا کارش برگزاری کارگاه و سخنرانی است! :) اولین کار من با کارگاه های شهرداری شروع شد که برای کودکان بود و آنقدر کارگاه اجرا کردم که حالا مدتی است در کارگاه ها خیلی راحت هستم. بازی دیگر زندگی این بود که رتبه خوبی در کنکور کسب کردم و دکتر جعفری از همان سال اول مرتب من را در همایش های کنکور به عنوان رتبه برتر روی صحنه می فرستاد و ناچار بودم برای جماعتی صحبت کنم. دفعه اول هیچ تعریفی نداشتم دفعه دوم خیلی بهتر شد و بازخوردهای خوبی از اطرافیانم گرفتم و هربار اضطرابم کمتر شد تا جلسه دفاعم که برای اولین بار در تمام عمرم نه تنها اضطراب نداشتم که حتی لذت می بردم ! این تغییرات شخصیتی مخصوصا در سه سال اخیر آنقدر به چشم من بزرگ و باورنکردنی است که هنوز هم هیجان زده ام و فکر می کنم: اگه ممکنه که یک آدم اونطوری، اینطوری بشه، پس هرچیز دیگری هم می تونه ممکن بشه !!!

این ها را گفتم که بگم مقاله ام در یک همایش پذیرش گرفته و بزودی باید در یک سالن بزرگ و جلوی کلی استاد دانشگاه و پژوهشگر پشت تریبون بروم و ارائه شفاهی از مقاله داشته باشم که می دونم این کار برای خیلی از افراد نرمال که اضطراب اجتماعی ندارند هم اضطرابزا است ولی در کمال تعجب احساسی که من تجربه می کنم خوشحالی است و فکر می کنم بتونم خوب از پسش بربیام. با این تواصیف فکر کنم الان دیگه می تونم برچسب اضطراب اجتماعی را از خودم بردارم و نسبتا با اطمینان بگم که من دیگر این مشکل را ندارم!

 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٥/۱٢

سلام دوستان جان و  ممنونم از همگی شما بخاطر لطف و محبتی که همیشه نسبت به من داشتید و در لحظه های به یادماندنی من کنارم بودید. از کامشین جان، لیلا بانو و مریم ستاره دار عزیزم ممنونم که از اول این راه همراهم بودند و هنوز هم حضور دارند و این همراهی برای من باعث افتخار است.

دیروز یکی از دوستان وبلاگی که در مرکز مشاوره می بینمش به من گفت : از این به بعد دیگه وقتت آزادتر میشه ؟  گفتم : راستش نه و اتفاقا قراره سرم خیلی شلوغ تر بشه چون برنامه دارم برای دکترا آماده بشوم مخصوصا که ریسک بزرگی کردم و می خواهم برای دکترای بالینی امتحان بدهم که قبولی در آن کار حضرت فیل است! به هرحال با وجود مخالفت مشاور تحصیلی ام فکر کردم که حتی اگر این هدفی دور از دسترس است ولی می خواهم یک بار شانسم را امتحان کنم و اگر نشد هم سال بعد را که از من نگرفتند!

خلاصه با این تصمیم، برنامه درسی فشرده ای پیش رو دارم و ناچارم مشاوره هایم را محدود کنم. مریم ستاره دار عزیز شماره ای که برایم گذاشتی در هم ریخته شده بود لطفا ایمیلت را برایم بگذار تا بتوانم با تو تماس بگیرم و حتما خوشحال می شوم به دوستانت کمک کنم. دوستانی که برای مشاوره تلفن تماس خواسته بودند با ارسال تکست به این شماره می توانند وقت بگیرند 09197515246. محل مشاوره مرکز مشاوره پیاژه واقع در قیطریه است.


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٤/٢٩

بعد از اعلام نتایج کنکور ارشد روزی که فهمیدم رتبه چهارم شدم، دیروز که روز دفاع پایان نامه کارشناسی ارشدم بود دومین روز شاد زندگیم محسوب می شود! نه فقط چون بعد از سه بار تاریخ دفاع گرفتن و هربار به دلیلی کنسل شدن، بلاخره موفق شدم و نه برای اینکه نمره ای که گرفتم جزء بالاترین نمرات شهید بهشتی بود بلکه بخاطر اینکه ارائه خیلی خوبی داشتم آنقدر که از ابتدا تا انتهای جلسه از هر لحظه اش لذت بردم. در جلسه ای که انتظار می رفت پر استرس باشد عمیقا آرام بودم و خوشحال و بارها از خودم تشکر کردم که وارد رشته ای شدم که می تواند اینطور من را رشد بدهد. به نظرم این حس خوب آرامش و شادی را به دیگران هم منتقل کردم چون از اساتید و داورها آنقدر تایید و تشویق دریافت کردم که به نظرم برای اعتماد به نفس یک سالم کافی باشد! :)


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٤/٢٤

امشب قرار است در همایش کنکور ارشد و دکتری مشاوره شرکت کنم و احتمالاٌ باز هم به عنوان رتبه برتر سال های گذشته باید پشت تریبون بروم و برای داوطلبان کنکور صحبت کنم. از شما چه پنهان آنقدر پشت تریبون رفته ام که دیگر حرفی ندارم بزنم. از صبح دارم فکر می کنم که چه باید بگویم و چیزی به ذهنم نمی رسد جز اینکه به مدعوین تبریک بگویم که چنین رشته فوق العاده ای را برای ادامه تحصیل انتخاب کرده اند! بعد از چهار سال که در این رشته آموزش دیدم, آموزش دادم, درمان شدم و درمان کردم می بینم روان درمانگری چیزی فراتر از یک حرفه است. یک سبک زندگی است مبتنی بر رشد و تغییر عمری و مگر معنای زندگی چیزی جز رشد و تغییر مدام است؟

دیروز اولین جلسه کارگاه تصویرم از خود برگزار شد. خودم از نتیجه راضی بودم، لذت بردم و مشتاق فرا رسیدن جلسه دوم هستم. امشب همانطور که گفتم در همایش کنکور ارشد و دکتری شرکت خواهم کرد. فردا با جمعی از همکاران مشاور و روانشناس تولدم را در کافه رنگارنگی جشن می گیریم. شنبه باید آماده دومین جلسه دفاعم شوم و از هفته بعدی هم طرح پایش اختلالات یادگیری در مناطق مختلف شهرداری آغاز می شود که آنجا به عنوان سرپرست تیم فعالیت خواهم کرد و پس از آن هم مشاوره های فردی را در مرکز مشاوره پیاژه بعد از سه هفته تعلیق با خوشحالی ادامه خواهم داد. این بود قسمتی از سبک زندگی یک مشاور ...  :)


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٤/۱٧

من معمولاً به حفظ آرامشم معروفم اما چند روز پیش اتفاقی افتاد که عصبانیتم به نقطه جوش رسید. با اینکه من سهم خودم را درست انجام داده بودم ولی دیگران مدام بی مبالاتی می کردند و این بی مبالاتی برای من پیامد داشت. اگرچه درحال صحبت با طرف مربوطه توانستم بدون پرخاشگری اعتراض کنم و حتی امتیازی هم گرفتم ولی چون کار از دست من خارج بود و مطمئن نبودم ختم به خیر می شود یا نه وقتی تلفن را قطع کردم همچنان خشمگین بودم و تنش را در تمام بدنم حس می کردم بنابراین برای تخلیه خشمم از خانه بیرون رفتم تا با ماشین دوری بزنم.

البته این تجربه ای شد تا گشت زنی با ماشین را به عنوان یکی از روش های کنترل خشم به مراجعینم توصیه نکنم! سر چهارراه اول که رسیدم فقط 15 ثانیه چراغ سبز بود و در این بین وانتی که در منتها علیه سمت راست خیابان بود می خواست دور بزند بنابراین با سبز شدن چراغ با سرعت پیچید جلوی ما و به بوق و فحش و فضیحت ها هم وقعی ننهاد. تمام 15 ثانیه را به خودش اختصاص داد و باز ما ماندیم پشت چراغ! در چهار راه بعدی هم پسرکی با اسپری شیشه شور و لنگی کثیف، ماشین تازه از کارواش درآمده من را هدف گرفت و هرچه بال بال زدم که نه نه! در مقابل چشمان حیرتزده من شیشه شور را فیش فیش روی شیشه اسپری کرد و با دستمالش طرح های دایره وار جکسون پولاکی روی شیشه ام کشید! اینجا به خودم حرفهای مثبتی زدم ازجمله اینکه اشکال نداره حداقل خاک چند روزه روی شیشه را تمیز کرد و لک ها را هم وقتی برسم خانه می شورم.  

من که از گشت زنی با ماشین خیری ندیده بودم جایی پارک کردم تا کمی پیاده روی کنم ولی همچنان عصبانی بودم بنابراین تصمیم گرفتم خودم را به خرید ببرم. مغازه های لباس فروشی برای من مکان های خوشایندی است بنابراین خودم را در چند مغازه گرداندم و یکی دو تکه لباس هم خریدم. در راه برگشت جلوی یکی از مغازه های عمه لیلا شاه توت دربند دیدم و یک کاسه هم شاه توت خریدم و اینجا بود که حس کردم دارم بهتر میشم! وقتی برگشتم به خانه اول شیشه کثیف ماشین را شستم و بعد تصمیم گرفتم کارهای معمولم را کنسل کنم و  به جایش فیلم دیدم و برای شام هم تصمیم گرفتم خودم آشپزی کنم چون عطر فلفل دلمه ای و سبزیجات معطر همیشه برای من آرامشبخش است و این شد که دست آخر حالم از اولش هم بهتر شد.

نتیجه اینکه وقتی عصبانی هستید یا هر هیجان منفی و ناراحت کننده دیگری را تجربه می کنید با خودتان صبوری کنید، بپذیرید که عصبانی یا درمانده هستید و انتظار نداشته باشید فوراً اوضاع روبراه شود. از هر روشی که جواب نگرفتید روش دیگری را امتحان کنید و اینطوری می بینید که کم کم حالتان از اولش هم بهتر میشود!


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/٤/٩

این روزها خیلی درگیر برگزاری کارگاه و ارسال مقاله برای اینجا و آنجا هستم، طرح های پایش شهرداری هم بزودی شروع می شود و به من گفته شده که به عنوان سرپرست گروه در طرح حضور خواهم داشت که این باعث میشه همچنان درگیر باشم ولی امیدوارم بتونم زودتر با مطالب جدید برگردم.