فرمول ساز

به دنبال فرمول هایی برای زندگی بهتر

درباره من
با اینکه هیچوقت مطمئن نبودم که زندگی فرمول هایی داشته باشد ولی همیشه دنبال جواب هایی برای چراهای زندگی بودم تا جایی که از رشته مهندسی کامپیوتر به سراغ مشاوره خانواده رفتم، در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و حالا در جایی هستم که می بینم زندگی واقعا فرمول هایی دارد که ما آدم ها آگاهانه یا ناآگاهانه با این فرمول ها کار می کنیم پس این فرمول ها را یا باید یافت و یا باید ساخت.
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٤

قبلاً اگر اتفاقی نظیر پلاسکو می افتاد و عده ای به جای کمک کردن، با بک گراند حادثه سلفی می گرفتند احتمالاً برایشان دو صفحه شماتت می نوشتم و برای این همه بی فرهنگی مردم کشورم متاسف می شدم اما حالا دهانم بسته است! وقتی که می دانم بسیاری از مردم ما آنقدر عمیقاً احساس بی ارزشی می کنند که فقط می خواهند به هر قیمتی که شده خودشان را به ماهیتی با ارزش بچسبانند تا در کنارش احساس ارزش کنند. حالا آن ماهیت باارزش می تواند یک ساختمان خارجی باشد، یک شخصیت مشهور یا یک ماشین گرانقیمت. آنها فوراً از موقعیت استفاده می کنند تا شاید بواسطه کنار او ایستادن کمال همنشین در آنها اثر کند و سکه ای در قلک عزت نفسشان بیافتد. اگر اینطور نگاه کنی برای کسی که قلک ارزشمندیش خالی است حتی یک فاجعه انسانی هم ارزشمندتر از خود اوست! پس می توان از صدقه سر آن نصیبی از ارزش برد! احساس بی ارزشی نتیجه مستقیم بدرفتاری و تحقیر شدن است پس شاید بتوانیم حدس بزنیم که تا چه حد با این مردم بد رفتاری شده، چقدر تحقیر شده اند و انگار هیچ حق و حقوقی برایشان به رسمیت شناخته نشده که اینطور با منزلت انسانی خود بیگانه اند. بنابراین از کسی که خود سال ها با این رنج عظیم درونی سوخته و ساخته آیا اساسا می توان انتظار داشت که متوجه رنج سوختن دیگری شود چه برسد به اینکه دستی برای کمک برساند؟!!


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/۳

چند روز از فاجعه ساختمان پلاسکو می گذرد و تا جایی که من خبر دارم هنوز کسی زنده از آوار بیرون نیامده. هر روز امیدمان کمرنگ تر می شود. من سرکار می روم، کارگاهم را برگزار می کنم، مطلب می خوانم و می نویسم اما در قلبم عزادارم برای مردانی که وقتی مرگ شیپورش را می نواخت به جای فرار به عقب، به جلو رفتند تا از دیگری حمایت کنند ولی هیچکس نیست که از آنها حمایت کند. چه وحشت عظیمی است که ببینی منجی هم سوخته است!  مدام به خانواده هایی فکر می کنم که عزیزی را گم کرده اند. اینکه هر لحظه و هر ساعت که می گذرد چه حالی دارند و چه می کشند. جایی در زندگی هست که عجز و درماندگی را تا عمق استخوانت احساس می کنی. جایی که هر چه فریاد و شیون کنی، به خودت و دیگران چنگ بکشی و ناله و نفرین کنی هیچ چیز را نمی توانی تغییر بدهی. فقط می توانی در مقابل چنین دنیای دیوانه و بی انصافی اشک بریزی و عجز خود را بپذیری. 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/۳

امیدوارم یکوقت فکر نکرده باشید که در این مدت من دست روی دست گذاشتم و از فیلم امتیاز نهایی به بعد فیلمی ندیدم! اتفاقاً چند فیلم متفاوت دیدم اما منتظر فیلم جالبی بودم که به درد تحلیل طرح واره ای بخورد و این یکی از آن فیلم های عالی برای آموزش طرح واره درمانی است! 

فیلم "بچه" محصول سال 2000 کمپانی والت دیزنی است که البته نباید گول اسمش را خورد چون مخاطب بزرگسال دارد. بازی بروس ویلیس در این فیلم کمدی واقعاً دلنشین است مخصوصاً که عادت داریم او را در نقش های جدی و خشن ببینیم.


(2000)The kid 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٢

تا جایی که یادم می آید اولین کتاب خودیاری را که خواندم و برای تغییر زندگیم به کار گرفتم "از دولت عشق" بود و من آنموقع 15 ساله بودم و جوگیر برای اینکه زندگیم را تغییر دهم! بعد از آن آنقدر کتابهای ریز و درشت تفکر مثبت، راز شاد زیستن، قانون جذب، باربارا دی آنجلس، رازهای موفقیت و غیره و ذالک خواندم که تعدادش از شمار خارج است. همه آن مطالعات باعث شدند که تا 25 سالگی دانش نسبتاً خوبی در این حوزه داشته باشم و احساس کنم خیلی تغییر کرده ام ولی زندگی ام هنوز هیچ تغییری نکرده بود!

باز هم ادامه دادم و این بار به سراغ دوره های تخصصی تر رفتم، از مجله موفقیت و کلاس های حلت بگیر تا نظریه یونگ. چندین سال هم در این کلاس ها می رفتم و می آمدم. می دیدم که چقدر دیدگاهم تغییر کرده، چقدر خودآگاه تر شده ام اما مشکلاتم همچنان ادامه داشت. مدام محل کارم را عوض می کردم ، هیچ جا بیشتر از یک سال بند نمی شدم و این بی ثباتی در روابط عاطفی ام هم بشدت وجود داشت و بدتر از همه اینکه نسبت به خودم احساس خوبی نداشتم! 

من که سابقاً چند جلسهء مشاوره نیمه کاره با روانشناس، روانپزشک و مشاور داشتم و تقریباً هیچ کدامشان چنگی به دلم نزده بودند بلاخره تصمیم گرفتم دستم را به زانویم بزنم و خودم متخصصی توانمند برای خودم بشوم! (البته حالا می فهمم که چرا آن درمانگران چنگی به دلم نزدند !)

چند روز پیش که با یکی از دوستان دوران نوجوانیم صحبت می کردم به من می گفت در طول این سه چهار سال اخیر آنقدر تغییر کرده ای که آدم اصلاً نمی تواند باور کند همان آدم پنج سال قبل هستی! این بازخورد از این جهت جالب بود که برعکس دوره های قبلی که خودم احساس می کردم رشد و تغییر کرده ام ولی به ندرت کسی از بیرون به این تغییرات اشاره می کرد در چند سال اخیر می بینم که اطرافیانم زیاد به این تغییرات اشاره می کنند و این یعنی تغییرات من نمود بیرونی دارند و قابل مشاهده هستند. مثل شغل باثبات، انتخاب های با ثبات، مدیریت هیجانات و صمیمیت و همدلی بیشتر در روابط.

حالا سوال اینجاست که چرا تغییرات 15 سال گذشته بیشتر یک حس درونی بودند اما تغییرات 3 سال اخیر یکباره اینطور بیرونی شدند؟ 

دلیل اصلی این اتفاق به نظر من جایگزینی کتاب ها و دوره های خودیاری با روان درمانی حرفه ای بود. در بازار کتاب های خودیاری زیادی وجود دارند که می گویند چطور موفق یا پولدار شوید، چطور بر افسردگی، استرس و  وسواس غلبه کنید و از این دست... بگذریم از اینکه خیلی از برنامه ها و  کتاب های معروف این حوزه (مثل فیلم راز) بر پایه یک نظریه علمی که مورد آزمون و پژوهش قرار گرفته باشد نیست و ما آمار مشخصی از میزان موفقیت آمیز بودن توصیه هایش نداریم. بطور مثال نمی دانیم از هر 300 نفر که تمام و کمال طبق دستورالعمل راز عمل کرده اند چند نفر موفق شده اند و مشکلشان تا چند درصد بهبود پبدا کرده است. در واقع ما هیچ اطلاعاتی جز مواردی که مجریان برنامه برایمان مثال می زنند نداریم. در حالی که نظریه های علمی این مزیت را دارند که مورد پژوهش قرار گرفته اند، در مورد عده زیادی با شرایط نسبتاً برابر آزمون شده اند و بطور مثال می دانیم که موفقیت آمیز بودن فلان درمان شناختی رفتاری بالای 70 درصد است.

بنابراین کتاب هایی که بر پایه نظریه ای علمی نوشته شده اند برای خودیاری مناسب تر هستند اما متاسفانه در کاربرد آنها هم محدودیت هایی داریم بطور مثال اغلب ما کتاب را می خوانیم تا دانسته هایمان را بیشتر کنیم ولی به تمرینات کتاب تن نمی دهیم! خیلی از ما قسمت تمرینات کتاب را روخوانی می کنیم و سراغ فصل بعدی می رویم و این ما را دچار این توهم می کند که داریم برای مشکلاتمان "کاری" انجام می دهیم درحالیکه در واقع "کاری" انجام نمی دهیم!

 


اگر می خواهید احساس بهتری نسبت به خودتان داشته باشید یا از فلان ترستان خلاص شوید لازم نیست بیست تا کتاب بخوانید! کافی است فقط یک کتاب معتبر پیدا کنید و به تمریناتی که داده پایبند بمانید تا تغییرات بیرونی و قابل مشاهده ای خلق کنید اما پایبند ماندن به تمرینات کار بسیار دشواری است چون این تمرینات اغلب ناآشنا، ناخوشایند و برخلاف راهی است که شما تابحال رفته اید و اگر در خانه کار می کنید ممکن است زود ناامید و منصرف شوید.

امروزه مشخص شده اغلب مشکلات روانشناختی به دلیل مشکلات عاطفی فرد است! یعنی اگر فردی حداقل یک رابطه عاطفی امن، صمیمی و باثبات داشته باشد بسیاری از مشکلات روانی اش بهبود پیدا می کند و مزیتی که رواندرمانی نسبت به خوددرمانی دارد این است که در فرآیند درمان با انسان طرف هستیم و نمونه ای از آن رابطه امن و صمیمانه را که قرار است در زندگی خود خلق کنیم در اتاق درمان تجربه می کنیم که شاید بتواند برای پیگیری آن تمرینات نه چندان خوشایند انگیزه بخش باشد.

نتیجه اینکه، به عنوان اولین فرمول، دقت کنید که برای مشکلات خودتان چه "کاری" انجام می دهید؟ اگر مطالعه می کنید یا کلاس می روید تا آگاهی افزایی کنید این به خودی خود مشکلی را حل نخواهد کرد. تغییر از جایی شروع می شود که تن به کارهایی بدهید که برایتان دردناک و ناخوشایند است، کاری متفاوت با آنچه تابحال انجام می دادید انجام دهید و به آن روش ادامه دهید، اما اگر فقط مطالعه می کنید بدون انجام کامل و مستمرانه تمرینات آنوقت احتمالاً دارید خودتان را سرگرم کنید و این یکجور فرار از حل مشکلات محسوب می شود. نشانه فرار از حل مشکل این است که ممکن است از درون احساس تغییر کنید اما دیگران متوجه تغییرات خاصی در شما نمی شوند و مشکلات شما در حوزه شغل، دوستان و روابط عاطفی کماکان سرجای خودشان باقی می مانند. 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٠/٢٧

فکری که مدتی است در ذهنم جولان می دهد این است که این وبلاگ را به یک سرانجامی برسانم. من این وبلاگ را وقتی شروع کردم که کلی سوال توی ذهنم چرخ می زد که چرا نمی توانم به آرزوهایم برسم؟ چه کاری درست و چه کاری اشتباه است؟ اگر فلان کار درست است چرا برای من جواب نمی دهد و اگر درست نیست چرا برای آن دیگری جواب داد؟!

از آنجا که زیاد با خودم فکر می کردم فرضیه های زیادی در ذهنم شکل می گرفت که باید آزمون می شدند و نوشتن افکارم در وبلاگ فرمول ساز باعث شد به فکرها و هیجانات درهم و برهم ذهنم سازمان مجدد بدهم چون برای نوشتن باید اول افکارت را درک کنی ، سوال دقیق و واضحی مطرح کنی و به آن سر و ته بدهی یعنی ساختارمندش کنی. 

با این حال الان که نگاه می کنم می بینم ذهنم آرام است و از آن مرور مکرر افکار خبری نیست. تقریباً جواب تمام سوال هایم را گرفته ام و احساس فردی را دارم که دوران کنجکاوی آلیس در سرزمین عجایب را پشت سر گذاشته و وارد پختگی بزرگسالی می شود. به تبع آرام شدن ذهنم و از میان برداشته شدن سوالات بی جواب، موضوعات زیادی نیستند که بخواهم از آن بنویسم. در واقع اینجا که ایستادم فکر کنم همان نقطه ای است که حدود شش سال پیش به امید رسیدن به آن کلنگ ساخت این وبلاگ را زدم. نمی دانم حسش برای دوستان و خوانندگان وبلاگم چطور است ولی برای خودم یکجور پیروزی محسوب می شود و حس خوبی دارد. با اینکه در این مسیر شش ساله به هر فرمولی که رسیدم در وبلاگ قبلی یا اینجا مطرحش کردم ولی فکر کنم بد نباشد به عنوان یک ته بندی خوب فرمول هایی که به آن رسیدم را طی چند پست بعدی برای سایر فرمول جویان بیاورم.


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٠/۱٩

  Match Point

کارگردان: وودی آلن (2005)

 

فیلم با توصیف خوبی از شخصیت کریس که تنیس بازی حرفه ای است ولی حال و حوصله شرکت در تورنمت های تنیس و تن دادن به تمرینات سخت و سفرهای متعدد را برای کسب نام و شهرت ندارد شروع می شود. او که پسر بی پولی است که به تازگی به لندن آمده ظاهراً هیچ نقشه خاصی برای آینده اش ندارد و بیشتر منتظر شانس است تا زندگی اش از این رو به آن رو شود! بنابراین در یک باشگاه به عنوان مربی تنیس مشغول به کار می شود تا در کمین فرصتی طلایی باشد.

موضوع شانس در این فیلم بارها مورد تاکید قرار می گیرد. شاید اینکه پسر جوان یکی از خانواده های متمول عضو باشگاه برای آموزش تنیس به کریس ارجاع داده می شود را بتوان به حساب شخصیت آرام، صبور و تحلیل خوب کریس از اشتباهات بازیکن مقابل گذاشت ولی اینکه آن پسر جوان که تام نام دارد بعد از مدتی با کریس رفیق می شود، پای کریس به خانواده ثروتمند آنها باز می شود و از قضا خواهر تام (کلوئی) عاشق کریس می شود دیگر شانس است و بس!

کریس شخصیت توداری دارد طوری که نمی توانی بفهمی دقیقاً چه فکری در سرش می گذرد. او همیشه آرام است و با کسی مخالفت نمی کند و چنان هماهنگ با دیگران حرکت می کند که خانواده متمول کلوئی عاشق او می شوند ولی بارقه هایی از شخصیت پرخاشگر و رقابتجویی که زیر این ظاهر آرام و سربراه خوابیده را می توان زمانی دید که برای اولین بار با نولا روبرو می شود. نولا هنرپییشهء آمریکایی جذابی است که شش ماه است با تام آشنا شده و قرار است ازدواج کنند. نولا برعکس کریس شخصیت آتشی مزاجی دارد. می توان طرحواره شکست، را براحتی در او دید چون با وجودی که خودش را هنرپیشه معرفی می کند اما بعد معلوم می شود فقط در چند آگهی تبلیغاتی بازی کرده و مرتب در تست های بازیگری رد می شود و از لحاظ روانی اصلاً در شرایط باثباتی نیست.

از دید طرحواره درمانی نولا احتمالاً طرحواره رهاشدگی، محرومیت هیجانی و نقص/شرم را هم دارد و زمانی که  طرحواره هایش فعال می شوند حالش آنقدر بد می شود که به دیگران می پرد و عکس العمل های تندی نشان می دهد. پس از مدتی کلوئی که بدجور عاشق کریس است از پدرش می خواهد در شرکتش به کریس کاری بدهد و به این ترتیب کریس پله های ترقی را در بیزینس بالا می رود و البته ناچار است کلوئی را از خود راضی نگهدارد و گرنه کارش را از دست می دهد. در واقع او آنقدرها هم جذب این دختر ساده که تابع رسم و رسومات خانوادگی است و خودش را برای بچه دار شدن با دخترخاله هایش مقایسه می کند نشده است، اما چشمش حسابی نولای هیجان طلب و آتشین مزاج را گرفته و آنقدر تعقیبش می کند که بلاخره می تواند با او رابطه جنسی برقرار کند و بعد از آن دیگر نمی تواند به نولا فکر نکند. بلاخره طرح واره محرومیت و رهاشدگی نولا باعث می شود بین او و تام بهم بخورد و نامزدی کنسل شود . نولا که در طول زندگی بارها رها شده این بار هم توسط تام رها می شود و  آنقدر حالش بد است که شهر را ترک می کند و سیم کارتش را باطل می کند تا کسی او را پیدا نکند اما کریس دنبالش می گردد تا پیدایش می کند و رابطه آنها پرشورتر از سابق ادامه پیدا می کند.

نولا این بار هم درگیر رابطهء اشتباهی می شود تا دست آخر باز رها شود و این کار طرحواره رهاشدگی است چون کریس از مدتی قبل با پیشنهاد پدر کلوئی که می خواست دخترش را شاد ببیند با کلوئی ازدواج کرده بود و متاهل است از طرفی کلوئی فوراً می خواست بچه دار شود ولی کریس بعد از رابطه های پرشور با نولا حال برقراری رابطه با کلوئی را نداشت اما بسیار خوب از پس نقش بازی کردن برمی آمد تا کلوئی را از خود نرنجاند تا اینکه به جای کلوئی این نولاست که حامله می شود و کریس را تحت فشار می گذارد تا کلوئی را ترک کند. ظاهراً کریس مدام پیش نولا می نالیده که همسرش را دوست ندارد و فشار کار پدر زنش روی او زیاد است و می خواهد خودش را خلاص کند اما وقتی پای انتخاب واقعی به میان می آید می فهمیم که کریس حاضر نیست مزایای زندگی اشرافی را از دست بدهد و بخاطر نولا تن به کار سخت و معمولی بدهد. در نهایت تصمیم می گیرد نولا را بقتل برساند تا زندگی ای که برای خود ساخته حفظ کند.

شخصیت ضداجتماعی کریس که دیگران را نردبان ترقی خود می کند و به او اجازه می دهد هرکسی را که برسر راه منافعش قرار می گیرد از بین ببرد می تواند با طرح واره استحقاق مرتبط باشد. او حتی در این راه پیرزن همسایه و البته بچه خودش را هم قربانی می کند و می تواند برای احساس گناهش توجیهاتی پیدا کند. خوش شانسی او اینجا هم به دادش می رسد و تنها مدرکی که می توانست او را متهم به قتل کند خیلی شانسی از بین می رود و "امتیاز نهایی" مسابقه را کریس می برد! 

جایی در اواسط فیلم بحث شانس مطرح می شود و کریس می گوید اینکه بدانیم اتفاقاتی که برای ما می افتد جدای از تلاشمان تا چه حد به واسطه شانس است حقیقت هولناکی است. در آخر فیلم هم زمانی که کلوئی بلاخره وضع حمل می کند و خانواده برای جشن گرفتن دور هم جمع می شوند پدر کلوئی برای نوزاد آرزو می کند در آینده فرد بزرگی شود ولی تام حرف او را اصلاح می کند و می گوید: من نمی گویم فرد بزرگی شود امیدوارم فرد خوش شانسی شود !


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٠/۱٢

دوستان عزیزی که عضو کانال مشاور بودند اینجا باید از همه شما عذرخواهی کنم که ناچار شدم بی مقدمه کانال را حذف کنم. مدتها بود که می دیدم نمی توانم کانال را به موقع آپدیت کنم ولی هربار که می خواستم حذفش کنم فکر می کردم درست نیست بدون توضیح برای اعضای کانال که تابحال همراه بودند آن را حذف کنم و البته اینکه چه بنویسی و چگونه توضیح بدهی خودش عامل به تعویق افتادن بیشتر می شد و کار را سخت و سخت تر می کرد.

تا اینکه دیدم با سه روز کلاس آمادگی آیلتس، دو روز مشاوره و یک روز کلاس با دکترحمیدپور نازنین و جمعه هایی که به کارگاه تله های زندگی اختصاص پیدا کرده در عمل فرصت نفس کشیدن هم ندارم و این فکر که موظفم کانالم را هم آپدیت کنم هر روز گوشه ای از ذهنم را مشغول کرده بود و از من بیشتر و بیشتر انرژی می گرفت تا اینکه به شیوه ای که معمولاً برای غلبه بر اهمالکاری انجام می دهیم به خودم گفتم: "خوب یا بد فقط همین الان انجامش بده!" و این کار را کردم. امیدوارم در این مدت از مطالب کانال استفاده کرده باشید و برایتان مفید بوده باشد. راه ارتباطی از طریق این وبلاگ و مراکز مشاوره همچنان برقرار است. 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٠/٥

در راستای تقویت مهارت Listening ، این روزها خودم را به چالش فیلم دعوت کرده ام! به این صورت که هر هفته حداقل یک فیلم ببینم و دایره لغات و اصطلاحاتم را گسترده تر کنم. اما از آنجا که فیلم ها در زندگی ما خیلی تاثیرگذار هستند و ما نه تنها از آنها تاثیر می گیریم که گاهی ایده آل ها، احساسات و ارزش های خودمان را بر روی داستان یا شخصیت های فیلم فرافکن می کنیم بد ندیدم که از این فرصت استفاده کنم و هر فیلمی که می بینم اینجا از لحاظ روانشناختی به بحث و بررسی آن بپردازیم. لازمه این کار این است که شما هم بتوانید فیلم مورد نظر را پیدا کنید و ببینید ولی چون امکانات ویژه ای برای دانلود فیلم لازم است، از دوستان علاقمند که امکانش را هم دارند دعوت می کنم فیلم های پیش رو را ببینند و افکار و احساسات خود را در مورد داستان و شخصیت های فیلم مطرح کنند.

 

از خودتان بپرسید آیا در هیچ یک از کاراکتر ها خودتان را می بینید؟ آیا کاراکتری هست که به او احساس نزدیکی می کنید یا از او متنفر می شوید؟ نسبت به بقیه افراد حاضر در داستان چه نظر یا احساسی دارید؟ این کار می تواند تمرینی برای خودآگاهی باشد.