فرمول ساز

به دنبال فرمول هایی برای زندگی بهتر

درباره من
با اینکه هیچوقت مطمئن نبودم که زندگی فرمول هایی داشته باشد ولی همیشه دنبال جواب هایی برای چراهای زندگی بودم تا جایی که از رشته مهندسی کامپیوتر به سراغ مشاوره خانواده رفتم، در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و حالا در جایی هستم که می بینم زندگی واقعا فرمول هایی دارد که ما آدم ها آگاهانه یا ناآگاهانه با این فرمول ها کار می کنیم پس این فرمول ها را یا باید یافت و یا باید ساخت.
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٢/٦

امروز جلسه کارگاهمون در مورد تلهء پذیرش جویی است و من دیروز دنبال تمرینات و بازی هایی بودم که بچه ها قراره در نیمه دوم کلاس انجام بدهند. از آنجا که آدمهایی که در این تله می افتند بشکل اعتیادگونه ای دنبال گرفتن تایید و تحسین دیگران هستند، تحملشون در مقابل انتقاد (حتی انتقاد سازنده) خیلی پایین میاد و مثل معتادی که مواد بهش نرسیده و خمار شده با هر عدم تاییدی حالشون بدتر و بدتر میشه. بنابراین فکر کردم به عنوان یک تمرین بیاییم در مورد آخرین انتقادهایی که شنیدیم صحبت کنیم و ببینیم هرکسی چه برداشت و واکنشی در مقابل این انتقادها داره و شدت بد بودن آن را چطور ارزیابی می کنه؟

اینطور مواقع چون معمولاً اول از خودم مثال می زنم به آخرین انتقادی که شنیدم فکر کردم و یادم اومد که در همین ماه گذشته دو نفر از دوستانم که همدیگر را نمی شناسند به من بازخورد دادند که در وبلاگ و از طریق نوشته هایم به نظر میرسه آدم از خودراضی ای هستم که افاضات علمی می کنم اگرچه خوشبختانه هر دو گفتند که وقتی از نزدیک با من آشنا شدند نظرشان متعادل شد. 

وقتی به انتقادشون فکر کردم دیدم که خیلی هم بیراه نگفتند! من از وقتی این وبلاگ را در بلاگفا شروع کردم تا امروز که اینجا هستم مسیر پر فراز و نشیبی را طی کردم و نوسان های زیادی داشتم. به قول دوستی تا به جای درست خودم برسم چند بار به چپ و راست تاب خورده ام و خوب که فکر کردم دیدم این حرفی که زدند خالی از حقیقت نیست.


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/۳٠

فیلم بعدی که قراره با نگاه روانشناختی در موردش بنویسم، یک فیلم عالی در زمینه فرزندپروری است و مخصوصاً به افرادی که بچه دارند بشدت توصیه میشه! حتما" ببینیدش بعد در موردش حرف می زنیم!

 

چارلی و کارخانه شکلات سازی

  (2005) Charlie and the Chocolate Factory 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٢۸

من هم مثل خیلی ها سال ها درگیر این کشمش (کشمکش!) بودم که بلاخره باید دنبال دلم برم یا منطقی تصمیم بگیرم؟!  کتاب ها و فیلم های زیادی ما را تشویق می کنند که به حرف دلمون گوش بدیم و مثالی که خیلی خوب یادم مونده جایی است که پوکاهانتس از درخت پیر مشورت میخواد و درخت پیر در جوابش میگه "به قلبت گوش کن خودت می فهمی!".

این جملهء "به حرف دلت گوش کن" خیلی به دل آدم می نشینه و آدم خوشش میاد ولی در عین حال بدجور هم غلط اندازه طوریکه اگه متوجه نکته اش نشی باید بهای خیلی زیادی برای اشتباهت بپردازی!



فرض کنید می خواهید علوم انسانی بخونید ولی پدرتون میگه نخیر باید ریاضی بخونی! می خواهید ساز یاد بگیرید ولی مادرتون میگه این کارها مطربیه و نون و آب نمیشه! می خواهید فلان لباس رو بخرید ولی خواهرتون میگه این بهت نمیاد اون یکی رو بگیر! یا قراره با همکارها بیرون غذا بخورید و از شما نظر می پرسند ولی شما میگید برای من فرقی نداره هر جا شما میگید بریم، هرچیزی شما دوست دارید سفارش بدیم... اگه همچین آدمی هستید احتمالاً این نصیحت که "به حرف دلت گوش بده" خیلی به کار شما بیاد.

اما فرض کنید من به یک مهمانی دعوت شده ام ولی فکر می کنم اونجا حرفی برای گفتن ندارم و آدم های اون جمع از من موفق تر، زیباتر و شیک پوش تر هستند پس وقتی به دلم گوش می کنم احتمالاً دلم میگه : ولش کن بابا! نمی خواد بری! می شینی خونه یه فیلم خوب می بینی از همصحبتی با اون پری پرچونه و زری افاده ای خیلی هم بیشتر حال میده! 

چند روز بعدش به یک مصاحبه کاری دعوت شده ام ولی صبح که میشه می بینم حس و حال خوبی ندارم و دلم میگه: بهتره نری! به نظر نمیرسه همچین شغل دهن سوزی هم باشه احتمالاً حقوقش هم پایینه! به رفتنش نمی ارزه!

خب اگه من همینطور به حرف دلم گوش بدم به امید خدا میرم که به زودی زود بشم یه آدم منزوی، بیکار و افسرده! 

یا تصور کنید کسی که وسواس شستشو داره. اگه قرار باشه به حرف دلش گوش کنه که باید روزی چهل بار کل خونه رو با متعلقات و ساکنینش آب بکشه تا دلش آروم بشه! 

حالا سوال اینجاست که از کجا بفهمیم کجا به حرف دلمون گوش بدیم و کجا به عقل و منطق؟

اینجا فرمول من میگه: وقتی حرف دل ما در مورد موضوعاتی است مثل نظرات شخصی، سلیقه ها و علایق ما، اونجا حتماً باید به حرف دلمون گوش کنیم و بر مبنای نظرات، استعدادها و سلیقهء خودمون تصمیم بگیریم. ولی وقتی پشت حرف دل ما "ترس" وجود داره مثل وقتی که "می ترسیم اگه در جمع ظاهر بشیم چیزی برای ارائه نداشته باشیم!"، "می ترسیم مصاحبه کاری را خراب کنیم!" یا "می ترسیم جایی میکروب باشه و ما مریض بشیم!" اینجا حرف دلمون دیگه اعتباری نداره چون احتمالاً اصل حرفش "فرار" از اون مساله اضطراب زا و ماندن در حاشیه امنه، اینطوری میشه که بعد از یک مدت به خودمون می آییم و می بینیم اونقدر فرار کردیم و دامنه زندگی را محدود کردیم که دیگه چیزی از زندگی باقی نمانده! بجز یک سنگر امن که چپیدیم توش و دنیای بیرون را تماشا می کنیم! درست عین کسی که در ساحل نشسته و به فریاد شادی و خنده مردمی که موج سواری و آب تنی می کنند نگاه می کنه ولی مهارتش را نداره که خودش هم تنی به آب بزنه! اینجاست که باید هرچه فریاد داریم بر سر "فرار کردن" بکشیم!



نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٢۸

با سلام،

به اطلاع دوستانی که علاقمند به شرکت در کارگاه تله های زندگی (طرحواره درمانی) هستند می رسانم کارگاه تله های زندگی در روابط عاطفی 5 اسفند تشکیل میشود.

مدت دوره سه جلسه سه ساعته (پنجشنبه ها) است و تمرکز ما روی شناخت و راهکارهای درمانی طرح واره هایی است که در روابط عاطفی ما تاثیر عمده ای دارند. هزینه دوره 225 هزار تومان است و مناسب افراد شاغلی است که وقت زیادی برای شرکت در دوره های طولانی مدت ندارند. 

محل برگزاری: معاونت فرهنگی منطقه3 (پاسداران).

از آنجا که من باید برنامه کارگاه هایم را به معاونت فرهنگی اعلام کنم ممنون می شوم در صورت قطعی بودن ثبت نام، نهایتا تا شنبه 30 بهمن با شماره 09125790648 هماهنگ بفرمایید. برای واریز وجه تا 4 اسفند فرصت باقی است. 

سرفصل های دوره:

هرکسی را که دوست دارم مرا رها می کند (رهاشدگی)

من دوست داشتنی نیستم (محرومیت هیجانی)

عیب و ایرادهایی دارم که باید از دیگران مخفی کنم (نقص و شرم)

نمی توانم اعتماد کنم (بی اعتمادی/بد رفتاری)

تایید و رضایت دیگران برایم خیلی مهم است (ایثار و اطاعت)

ابراز احساسات و هیجانات برایم مشکل است (بازداری هیجانی)

 

 - همراه با اجرای تست، فیلم و بازی های درمانی

 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٢۳

در فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک" جیم کری یک کارت ویزیت از شرکتی دریافت می کنه که ادعا داره برای پاک کردن خاطرات افراد نوعی تکنولوژی خاص ابداع کرده. ولی وقتی به شرکت مورد نظر مراجعه می کنه می بینه اونجا غلغله است. مدیر شرکت ازش عذرخواهی می کنه و میگه: "مجبوریم وقت ها را با تاخیر بدهیم برای اینکه ولنتاین نزدیکه و فشار کاری ما چند برابر شده چون این روزها همه می خواهند خاطراتشان را پاک کنند! "

ظاهراً اینجا و اونجا نداره و این روز ولنتاین همه جای دنیا بد دردسری شده! اگرچه آمار دقیقی در دست نیست ولی بنا به تجربه و مشاهدات خودم تعداد افرادی که در این روز عزا می گیرند خیلی بیشتر از تعداد افرادی است که این روز را جشن می گیرند و اگه من جای کمپانی های مربوطه بودم یک فکری هم برای بازار داغ اینطرف می کردم. 

مخصوصاً برای افرادی که طرحواره محرومیت هیجانی دارند، ولنتاین یک اتفاق فعال کننده محسوب میشه چون انگار همه اون خرس ها ، شکلات ها و قلب هایی که می بینی مرتب این باور را توی صورتت می زنند که :"تو تنهایی و کسی دوستت نداره!" گاهی غمگینی و افسردگی ناشی از نزدیک شدن به ولنتاین ممکنه آدم را وادار کنه با هر ننه قمری وارد رابطه بشه و یا به ننه قمر قبلی که ترکش کرده بود برگرده! اما متاسفانه این کارها نه تنها کمکی نمی کنه بلکه پیشاپیش یک شکست غیرضروری دیگه به رزومه ما اضافه می کنه.

حالا سوال اینجاست که اگه طرحواره محرومیت هیجانی درمان نشده داریم روز ولنتاین  چه خاکی به سرمون بریزیم؟

در واقع، حتی طرحواره درمان شده هم در چنین روزی دردش میاد چه برسه به طرح واره درمان نشده!  اگرچه در حالت تعدیل شده حال بد ضعیفتر و زودگذرتره و خوبیش اینه که ما دیگه میشناسیمش و یاد می گیریم چطوری باهاش تا کنیم. مثلاً ولنتاین که نزدیک میشه و حس و حال تنهاییه میاد بالا ما میگیم: آها! باز عمو محرومیت داره میاد! و خب نمیشه که عمو بیاد و ما برای پذیرایی ازش آماده نشیم! 

یکی از راه های پذیرایی از عمو جان اینه که از این فرصت برای دوست داشتن خودمون استفاده کنیم و تا می تونیم خلاقیت و دست و دلبازی به خرج بدیم! یادمه ولنتاین پارسال کلاس طرح واره درمانی داشتیم و من پیشنهاد دادم که جشن ولنتاین را سر کلاس برگزار کنیم و هر کسی که مایله در جشن شرکت کنه وقتی داره میاد کلاس با کادو بیاد. 

اگرچه من حتی تصور هم نمی کردم تقریباً همهء بچه ها در این برنامه شرکت کنند ولی اونروز در کمال تعجب  هر کسی از در کلاس وارد میشد کادو یا ساک ولنتاین دستش بود! جالب اینکه بعضی مزدوج ها بیشتر از مجردها ذوق زده بودند و خلاصه اونروز کسی درس گوش نمی داد و حواس همه به میز کادوها بود تا اینکه دکتر عسکری با خنده گفت: این ایدهء ولنتاین مال کی بوده؟؟!! بچه ها من را نشان دادند و دکتر عسکری گفت: خیلی ایده خوبی بود! امروز همه خوشحالند و نیششون تا بناگوش بازه! شما با این برنامه زدید توی دهن محرومیت هیجانی و این خیلی خوبه!  این شد که دکتر تایم استراحت را زودتر اعلام کرد. ما کیک را بریدیم و روی کادو ها شماره زدیم و توی یک کاسه قرعه ریختیم و هر کسی قرعه ای بیرون می کشید و کادوی مربوطه مال او میشد! همه هیجان زده بودیم ببینیم کادوی کی به کی افتاده. بچه ها از دیدن کادوهاشون ذوق زده بودند، همدیگرو بغل می کردند و از هم تشکر می کردند. فضای خیلی زیبایی بود و البته یکی از به یادماندنی ترین روزهای ولنتاینی که داشتم.

 

این ایده من بود. حالا نوبت شما است که خلاقیت به خرج بدید و فکر کنید اگه کسی خودشو دوست داشته باشه می تونه در این روز برای خودش چکار کنه؟ چطور میشه آدم خودشو سورپرایز کنه و کاری کنه که لذت ببره؟ ایده شما چیه؟



نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٢۳

 (1998)GIA

 این یک فیلم تلویزیونی است بر اساس زندگی نامه اولین سوپرمدل آمریکایی. دختر جذابی که از فرش به عرش رسید و طی مدت زمان کوتاهی همهء رقبایش را کنار زد و تصویرش روی جلد مجلات مشهور جاخوش کرد.

اوایل فیلم من از دیدن یک دختر لوس و از خودراضی که هر کاری عشقش می کشید بدون توجه به عواقبش انجام می داد و زیر بار هیچ قانون؛ محدودیت و مسئولیتی نمی رفت و دیگران فقط بخاطر ظاهر جذابش نازش را می کشیدند حالم بد شد ولی در ادامه چیزی که دیدم (اگرچه از روی فیلم نمیشه با اطمینان نظر داد و من اثرات مواد مخدر را هم در نظر نگرفته ام ) اما اگر درست دیده باشم چیزی شبیه به اختلال شخصیت مرزی بود. 

جیا در خانواده ای ناسازگار بزرگ شده بود که مادر و پدر دائم بر سر شب گردی های مادر با هم دعوا داشتند. مادر به پدر خیانت می کرد و در نهایت هم خانه را ترک کرد و رفت. جیای کوچک از پشت پنجره رفتن مادرش را تماشا می کرد و اشک می ریخت و همین میشه طرح واره رها شدگی که نقش اصلی را در اختلال شخصیت مرزی بازی می کنه! از بد روزگار وقتی طرح واره ای مثل رها شدگی شکل می گیره و گردنش هم کلفته دست روی دست نمی گذاره ما رو تماشا کنه! بلکه مدام فعالیت می کنه و در زندگی اون آدم رهاشدگی های بیشتر و بیشتری خلق می کنه!

جیا زمانی که تصمیم می گیره وارد حرفه مدلینگ بشه و برای مصاحبه کاری به یکی از موسسه هایی که در زمینه عکاسی مد فعالیت می کردند میره چشم خانم مدیر آن موسسه را که همسن مادرش بود می گیره. خانم مدیر مثل دخترش از جیا حمایت می کنه و خیلی با هم صمیمی می شوند. جیا حتی پیشنهاد همکاری با موسسات بزرگتر و معروف تر را بخاطر وفاداریش به مادرخوانده اش رد می کنه ولی طولی نمی کشه که مادرخوانده اش سرطان می گیره و فوت می کنه و جیا دوباره تنها میشه! جیا میره خونه و طوری زار میزنه که انگار همون دختربچه ای است که مادرش ترکش کرد.

در این گیر و دار، جیا مجذوب دختر گریموری بنام لیندا میشه و با هم شیطنت هایی هم می کنند اما لیندا در نهایت بهش میگه که دوست پسر داره و نمی تونه باهاش بمونه و در حالیکه جیا لخت مادرزاد در راهرو دنبالش میدوه لیندا سوار آسانسور میشه و میره. مدتی مادر جیا در منزل جیا ساکن میشه ولی او هم بعد از مدتی فیلش یاد هندوستان می کنه و میخواد برگرده به خونه خودش و هرچه جیا التماس می کنه که الان بهت نیاز دارم ولی مادر به رفتن اصرار می کنه، ناگهان جیا خشمگین میشه و میگه «اصلاً برو به درک» و با داد و فریاد و قشقرق تمام وسایل مادرش رو پرت می کنه بیرون و مادر رو هم از خونه اش می اندازه بیرون!

احساسات افرادی که دچار اختلال شخصیت مرزی هستند به سرعت تغییر می کنه و یک حالت ذهنی سریعاً می تونه جای خودش رو به حالت ذهنی دیگه ای بده برای همین می بینیم که جیا یک لحظه داره برای موندن مادرش خواهش و تمنا می کنه و لحظه بعد ناسزا میگه و پرتش می کنه بیرون. متاسفانه حال و هوای عاطفی این افراد به سرعت و بصورت تکانشی تغییر می کنه و بلد هم نیستند که حال بدشون رو مدیریت کنند برای همین اینطور وقت ها دست به کارهای خطرناکی می زنند مثل رانندگی پرسرعت، روابط جنسی بی بند و بار و مصرف مواد مخدر تا هرجوری که شده حال بد رو از خودشون دور کنند.

آدمهای مرزی خیلی نیاز به حمایت و محبت دیگران دارند (همانطور که لیندا در مورد جیا می گفت مثل سگ کوچولویی بود که فقط می گفت: دوستم داشته باش!) ولی این افراد  بلد نیستند چطور برای خودشون حمایت و محبت جور کنند و تنها راهی که بلدند رابطه جنسی است! بنابراین به امید گرفتن حمایت و محبت تن به رابطه جنسی می دهند و با این کار راحت زمینه را فراهم می کنند تا بارها و بارها ازشون سوءاستفاده بشه و اینطور مواقع طرح واره بی اعتمادی-بدرفتاری هم فعال میشه که بهشون میگه هیچکس قابل اعتماد نیست و آدم ها از هر فرصتی استفاده می کنند تا ازت سوءاستفاده کنند! شاید به همین دلیل جیا همیشه یه چاقوی جیبی با خودش حمل می کرد و در اواخر فیلم حتی روی صحنه و در حال عکاسی هم حاضر نبود چاقو را که بهش احساس امنیت می داد از خودش دور کنه.  

اوایل فیلم به نظر می رسید که رابطه جیا و مادرش خیلی صمیمانه است چون اونها مدام با هم بازی "آینه جادویی بگو کدوم یکی از ما زیباتره ؟" رو بازی می کردند و می خندیدند. اما در واقع مادر جیا یک زن بی عاطفه و ظاهر پرست بود که از بچگی این باور رو توی سر جیا فرو کرده بود که باید زیباترین باشه و زیبایی است که ارزش داره! 

 

وقتی جیا تصمیم گرفت اعتیادش به کوکائین را ترک کنه، به خونهء مادرش رفت تا ازش حمایت بگیره، درمان متادون را شروع کرد و گفت که دیگه نمی خواد به شغل مدلینگ برگرده. اما مادرش بدون کوچکترین درکی از اینکه دخترش داره چی می کشه مدام به جیا تذکر می داد که راست بنشینه و قوز نکنه و اینکه متادون گند زده به هیکلش و باید مراقب اضافه وزنش باشه!!! 

وقتی دختر داره با ترک اعتیاد دست و پنجه نرم می کنه و مادر نگران هیکل و زیبایی دخترشه یعنی هیچ درکی از نیازها و احساسات درونی فرزندش نداره و خودخواهانه فقط به چیزهایی که برای خودش مهمه فکر می کنه اینطور وقت ها ما بهش میگیم مادر سرد و بی عاطفه ای که توانایی همدلی با بچه را نداره و اینجور مادرها در ذهن بچه طرحواره محرومیت هیجانی را شکل میدهند. وقتی بچه می بینه که نزدیکترین آدمش یعنی مادرش هم بطور مشروط دوستش داره (اگه خوشگل باشی، باهوش باشی، ممتاز باشی و ... اونوقت دوستت دارم!) طبیعیه که نتیجه بگیره: من لایق دوست داشتن نیستم!

محرومیت هیجانی جیا را بارها در طول فیلم میشه دید. اواخر فیلم وقتی اعتیاد مجدد جیا باعث بدنامی اش شده بود، می خواست به دیدن مادرش بره که مادر بهش اجازه نداد چون نگران حرف مردم و نظر شوهرش بود. حتی وقتی بعد از ترک هروئین مشخص شد جیا به HIV مبتلاست و در حال مرگ بود باز هم مادرش او را نپذیرفت و دوست پسر سابقش او را پذیرفت و از او مراقبت کرد.

متاسفانه رفتارهای آدم های مرزی بخودی خود باعث میشه که حتی رها شدگی و محرومیت بیشتری را تجربه کنند. بطور مثال یک بار که جیا در خانه مادرش بود فهمید که لیندا در غیاب او به رابطه با دوست پسرش برگشته و حالش آنقدر بد شد که در یک اقدام ناگهانی پول ها و جواهرات مادرش را دزدید و ماشین شوهر مادرش را هم کش رفت و با سرعت بالا تا شهر لیندا رانندگی کرد. اینجور رفتارهای تکانشی باعث میشه که دیگران همان حمایت و محبت نیم بند را هم دریغ کنند و طرحواره بیشتر و بیشتر تایید بشه. 




این تصویر جیای واقعی است که در  17 سالگی وارد حرفه مد شد و در 26 سالگی بر اثر بیماری ایدز درگذشت. متاسفانه یکی از حوزه هایی که طرحواره روی اون دست می گذاره شغل آدمهاست. جیا مادری ظاهر بین و شهرت پرست داشت که دخترش رو بخاطر زیبایی و پز دادن جلوی مردم می خواست. جالب اینجاست که وقتی جیا بزرگ میشه خودش صاف میره سراغ شغلی که در اون فقط به ظاهرش اهمیت می دادند و هیچکس به احساسش و خواسته هاش اهمیتی نمی داد. اوج محرومیت هیجانی در شغلش جایی بود که با گریم یک گیشای ژاپنی از او عکس می گرفتند با اینکه می گفت حالم بده و چشمهاش بخاطر خماری داشت پس میرفت ولی عکاس ها و گریمور ها دست از سرش بر نمی داشتند چون می گفتند در فرهنگ ژاپنی توصیفی برای حالت نیمه مرده دارند و اینکه کمی حال مرگ توی نگاهش باشه برای عکس خیلی خوبه! در واقع تا جای ممکن از ظاهرش استفاده کردند و پول ساختند و وقتی معتاد و بیمار شد و ظاهرش از دست رفت دیگه هیچکس بهش اهمیتی نداد و خیلی سریع  کنار گذاشته شد.

برای این زندگی به تمام معنا برباد رفته آدم نمی دونه باید چه کسی را سرزنش کنه! اون مادر بی عاطفه و خودخواه؟ حرفه ای که می تونست باثبات تر و حمایت کننده تر باشه؟اعتیادش که باعث شد به ایدز مبتلا بشه؟ و یا خلق و خوی بی ثبات جیا و فقدان مهارتش در کنترل هیجاناتش که ممکنه او را به سمت اعتیاد سوق داده باشه؟ شاید هم همه اینها باهم طوریکه در نهایت نشه اصلا فرد خاصی را سرزنش کرد.


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٢٢

 تلهء زندگی به مشکلاتی گفته می شود که بارها در زندگی ما به شکل های مختلف و با افراد مختلف تکرار می شوند. با اینکه ما هر بار تلاش می کنیم متفاوت عمل کنیم ولی در نهایت نتیجه همان است که بود.

دوره بعدی کارگاه تله های زندگی که با تعداد محدود در اسفند ماه شروع می شود.

سرفصل های دوره 

  • شناسایی دوازده تلهء مهم زندگی:
  1. هر کسی را که دوست دارم در نهایت مرا رها می کند
  2. من دوست داشتنی نیستم
  3. باید عیب و ایرادهایم را از دیگران مخفی کنم
  4. دیگران قابل اعتماد نیستند
  5. نیازهای دیگران برایم در اولویت است
  6. ناچارم طبق خواستهء دیگران رفتار کنم
  7. به تنهایی نمی توانم گلیمم را از آب بیرون بکشم
  8. خودم را نمی شناسم
  9. احساس می کنم زندگی را باخته ام
  10. اغلب نگرانم اتفاق بدی برایم رخ دهد
  11. من باید به تمام خواسته هایم دست پیدا کنم
  12. در هیچ موردی احساس رضایت نمی کنم
  • مشکلاتی که این تله ها در زندگی و روابط بین فردی ما ایجاد می کنند
  • روش های ناکارآمد مقابله با این مشکلات
  • تغییر روش های ناکارآمد به روش های کارآمد
  • با مشکلاتی که سر راه تغییر به آنها برمی خوریم چه کنیم؟
  • اجرای تست و تمرین های عملی به شکل بازی
 
مدرس: مهسا مجتهدی، کارشناس ارشد مشاوره خانواده از دانشگاه شهیدبهشتی

زمان: 6 جلسه 3 ساعته،  18 ساعت

پنجشنبه ها 15 تا 18

مکان: پاسداران

هزینه ثبت نام: 360 هزار تومان

تعداد اعضای گروه 6 تا 8 نفر

* به منظور بررسی مشکلات اعضای گروه و ارائه راهکارهای شخصی تعداد اعضا محدود است و اولویت با افرادی است که زودتر ثبت نام کنند.

اطلاعات بیشتر و ثبت نام 09125790648 


نویسنده: مهسا مجتهدی
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/٢۱

یکی از دوستان در مورد نحوه ارتباط با افراد کینه ای سوالی مطرح کرده اند. تا جایی که من می دونم در روانشناسی ما تعریف روشن و واضحی از کینه نداریم بطور مثال در مورد افراد انتقادگر کتاب "خلع سلاح همسر انتقادگر" در بازار هست چون رفتار انتقاد و سرزنشگری رفتار روشن و مشخصی است اما در مورد کینه جویی باید اول روشن کنیم منظور ما از فرد کینه ای چیست؟

اگه منظور، فردی است که زودرنجه، قهر می کنه، به سختی آشتی می کنه و تازه اون موقع هم بارها اشتباه شما را یادآوری می کنه شاید اون فرد تفسیرهای خاصی از رفتار اطرافیانش داره مثلاً باور داره که اطرافیانش دوستش ندارند و به او اهمیت نمی دهند و یا اگه منظور فردی است که دست به اقدامات تلافی جویانه می زنه تا حال شما را بگیره شاید اینطور فکر می کنه که دیگران درصدد هستند از او سوءاستفاده کنند یا به او صدمه بزنند! و البته شاید هم هیچکدام نباشه و وقتی جزئی تر بررسی کنیم ببینیم ما اشتباهاً رفتار او را به کینه جویی تفسیر کرده ایم و خودش دلیل دیگری برای کارش داره. در هر حال اگه پای باورهای ناکارآمد وسط باشه باید روی آنها کار کرد اما در کل برای هرگونه ارتباطی، برقراری گفتگوی صادقانه و شفاف می تونه خیلی کمک کننده باشه. یعنی بدون اینکه به طرف مقابل برچسب کینه ای بودن بزنیم یا سرزنشش کنیم فقط به قصد درک کردن دیدگاهش و اینکه چی فکر می کنه و چی ناراحتش میکنه پای صحبتش بنشینیم، گوش بدیم، وقتی داره صحبت می کنه توی ذهنمون جواب آماده نکنیم، فوراً از خودمون دفاع نکنیم تا بتونیم بفهمیم اصل حرف این آدم چیه؟ اون موقع بهتر میشه فهمید که قدم بعدی باید چطور باشه.